وبلاگ

گزارش نیک — 12 شهریور 1405

تمرین ادامه نویسی حتا به عقل جن هم نمی‌رسد که قاتل بچه‌های فروزان آن پسر بچه‌ی همسایه باشد. همه فکر می‌کردند دزد آمده برای دزدی. بچه‌ها تنها بودند. چهره‌اش را دیدند. دزد هم هر دو تا را کشته و ناپدیده شده. چند روزی که گذشت دیدم از خانه‌ی الهه خانم

گزارش نیک — 11 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی صبح لپ‌تاپم را باز کردم و نوشتم:«امروز می‌خواهم به‌جای دفتر در لپ‌تاپ هرزه نویسی کنم.» همین طور شروع کردم به نوشتن. خودم را مقید به موضوعی خاص یا ارزشمند نکردم. از صبحانه خوردن خاهرزاده‌هایم، جمع کردن تشک و بالش، حرف‌های بی‌سر‌وته خاهرزاده‌هایم، جیغ کشیدن و کتک‌کاری‌شان گفتم. از

گزارش نیک — 8 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی ۱. سال‌واژه را که نوشتم گفتم:«خب که چی. چی‌کار می‌کنی واسش.» دیدم کار خاصی نمی‌کنم. فقط هراز گاهی از جلوی چشمم عبور می‌کند و معمولن هم از ۱۰ شب به بعد که یادِ گزارش نیک می‌افتم. آن‌وقت در خود فرو می‌روم. مثلن متفکر می‌شوم. جدی می‌شوم. می‌خواهم همان

گزارش نیک — 9 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی ۱. شورش را درآوردی. این‌همه جوگیر بازی برای چه. واقعا با خودت چه فکری کردی. که یک استعداد کشف نشده‌ای و از حالا زندگی‌ات عوض می‌شود. که از حالا تاج سرت می‌گذارند و می‌گویند: تا حالا کجا بوی اِی شفتالو. اِی آلبالو. جمع کن کاسه کوزه‌ات را. نه

نُه ماهِ کامل

قرار بود بروم هواخوری و خاهرزاده‌ها را ببرم و تحویل پدرشان دهم تا کمی با او باشند. مهمان آمد و نشد بروم. خیلی دوستش دارم. زلال است و زیبا. من دیرتر رسیدم برای استقبالش. صدای خاهرم را شنیدم که گفت: «وای چاق شدی.» من هم رسیدم و بغلش کردم و

خاله‌ی بد، خانم مهربان

امروز ظهر گوشی به دست روی مبل لم دادم که خاهر‌زاده‌ی کوچکترم اصرار داشت گوشی را به او بدهم. از او خاستم کمی صبر کند تا همین چند خط را تمام کنم. چند بار تکرار کرد و چون غرق خاندنِ نوشته‌ی همکلاسی‌ها بودم، با عروسک پلاستیکیِ سفت و سختش چند