شصت و شیش، سیزده
خاهرزادههایم را به پارک برده بودم. خسته بودم و داشتم با سرعت کالسکه را میراندم تا زودتر به خانه برسم. آنها همینطور مشغول حرف زدن بودند و قول گرفتن از من برای قرار بعدیه پارک بردنشان. همینطور که تخته گاز میرفتم یادم آمد باید هویج بخرم. میوهفروشی را رد کرده