وبلاگ

شصت و شیش، سیزده

خاهر‌زاده‌هایم را به پارک برده بودم. خسته بودم و داشتم با سرعت کالسکه را می‌راندم تا زودتر به خانه برسم. آن‌ها همین‌طور مشغول حرف زدن بودند و قول گرفتن از من برای قرار بعدیه پارک بردنشان. همین‌طور که تخته گاز می‌رفتم یادم آمد باید هویج بخرم.‌ میوه‌فروشی را رد کرده

انتخاب

رفتم حیاط تا از دستشویی آن‌جا استفاده کنم.‌ هوا آفتابی بود و نسیمی خنک می‌وزید. هنوز ضعف و بی‌حالیِ سرماخوردگی در تنم بود. آفتاب که به تنم تابید انگار کمی جان گرفتم. دمپایی را پوشیدم و لخ‌لخ‌کنان از پله‌ها پایین آمدم و به دستشویی کوچک کنج حیاط رفتم. موقع شستن

ساندویچ همبرگر با ژله‌ی عروس دریایی

خاهر‌زاده‌ام سرماخورده است و بهانه می‌آورد. پیشنهادِ دیدنِ کارتون را به او می‌دهم و موافقت می‌کند. بالش را جلوی تلویزیون می‌گذارم و کانال برنامه‌ی کودک را می‌آورم. باب‌اسفنجی پخش می‌شود. آرام از کنارش بلند می‌شوم و به آشپزخانه می‌روم. گریه می‌کند که بروم و با او کارتون ببینم. عصبانی می‌شوم

مامان من خوشگلم؟

امروز صبح بعد از کلّی غیبت و بیماری به باشگاه رفتم. حتا لحظه‌ای که بطری آب را در ساک می‌گذاشتم هنوز تردید داشتم برای رفتن. آبِ دهانم را قورت می‌دادم و دستم را روی پیشانی می‌گذاشتم تا کوچک‌ترین علامتی از سرماخوردگی‌ پیدا کنم و دوباره روی تخت‌خاب پهن شوم. موفق

فالِ امید

دلم خوش بود که خاهر‌زاده‌‌ی کوچک‌ترم خاب است و می‌توانم از دل و جان بنویسم. یک‌بار حالت تهوع داشتم و نشد تا آخر جلسه‌ی وبینار نویسنده‌ساز باشم. بار دیگر شلوغیِ خانه و در سفر بودنم. یک‌بار هم حال روحی‌ام خوب نبود و نمی‌توانستم چیزی بشنوم. گفتم این بار می‌تونم بیست

احوالِ استاد

در جلسه‌ی بازخورد تمرین‌های استاد بودم. قبل از شروع جلسه از دوستی مهربان و پیگیر سوالی پرسیدم. او تصمیم گرفت سوال را از استاد بپرسد تا جواب مطمئن‌تری به من بدهد. پرسید. یک‌بار وسط کلاس تایپ کرد و استاد ندید. بار دیگر آخر کلاس. یک سوال ساده. استاد بهم ریخت.