رفتم حیاط تا از دستشویی آنجا استفاده کنم. هوا آفتابی بود و نسیمی خنک میوزید. هنوز ضعف و بیحالیِ سرماخوردگی در تنم بود. آفتاب که به تنم تابید انگار کمی جان گرفتم. دمپایی را پوشیدم و لخلخکنان از پلهها پایین آمدم و به دستشویی کوچک کنج حیاط رفتم. موقع شستن دستهایم با زنبوری درگیر شدم. دوباره لخلخ کنان از پله بالا آمدم. دیدم خاهرزادههایم تاب سواری میکنن. داشتم بااحتیاط از بینشان رد میشدم تا خودم را به تختخاب برسانم که خاهرزادهام گفت: «خاله، میشه بشینی یکم پیشِ ما صحبت کنیم.» دستم را روی شقیقههایم گذاشتم و گفتم: «اصلن حالم خوب نیست.» در حالی که خیز برمیداشت برای تابخوردنی بلندتر، گفت: «مامان و بابام دارن راجه به چیزی حرف میزنن که من اصن دوس ندارم. گفتم پیش ما باشیو با ما حرف بزنی.» شرمنده شدم برای رد کردن پیشنهادش و نشستم روی تختِ کنار تابها. خاهرزادهام شروع کرد به تعریف کردن داستان نوزادیاش. همانکه مادرش بارها برایش تعریف کرده. وقتی معده درد بوده و از این دکتر به آن دکتر میرفتند تا اینکه یکی از دکترها حالش را خوب میکند. داستانش را کامل گوش ندادم. تکراری بود و بسیار طولانی. خسته شدم و سرم را چرخاندم سمت آسمان. کلی پرنده دیدم که دسته دسته پرواز میکردند.
من هر روز چند انتخاب در جهت آزادیام میتوانم داشته باشم؟