وبلاگ

گزارش نیک — گه‌گیجه — 14 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی دیشب را با این نیت خابیدم که صبح هر وقت خاستم بیدار شوم. ساعت ۹:۳۰ صبح بیدار شدم. استخان‌هایم جان گرفت. بخاطر تمرین دیروز عضلاتم به شدت درد داشت. بلافاصله ایرپاد را گذاشتم و مدیتیشن کردم. با بچه‌ها از صبح در پارک بودم. دور آبنما چرخیدن و

الاکلنگ

ریتا و لنا امروز حسابی بهم پریدند. دعوا از چراغ‌قوه شروع شد و از آن‌جا دلشان حسابی پر شد از هم. دوباره برای اردک‌های پلاستیکی لنا هم یک دعوای دیگر راه انداختند. دیدم زیادی اعصابشان بهم ریخته است، بردمشان بیرون تا هم من نفسی تازه کنم و هم بچه‌ها. تاب

مزه‌ی عرق، شوخی کوچولو

امروز آخرین مهلت برگشت کتاب داستان‌های کوتاه چخوف بود به کتابخانه. دو بار تمدید کرده بودم و رفتم تا آن کتاب حجیم را تحویل دهم. سنگینیِ ساکِ باشگاهم چند برابر شده بود. به کتابخانه وارد شدم. سکوت بود. خانم میانسال با همان مقنعه‌‌ی کرپ قهوه‌ای بلندش با روی خوش از

گزارش نیک — یه چیزیم هست — 13 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی ساعت ۶:۳۰ صبح از خاب بیدار شدم. دو‌دل بودم بروم یا بخابم. دیشب دیر خابیدم و صبح مثل یک سگ بغض‌آلود بودم. بعد از شستن دست و صورت دوباره ایرپاد و دوباره حسین و مدیتیشن. هر چقدر که نوشتن دوای دردم باشد، مدیتیشن به همان اندازه یا

گزارش نیک — کتاب‌خانه — 12 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی امروز ساعت ۵:۳۰ صبح با صدای چند نفر پشت پنجره‌ بیدار شدم. انگار منتظر بودند کسی بیاید دنبالشان. خابم پرید ولی هم‌چنان چشمانم را بسته نگه داشتم و چند تا فحش آب‌دار نثار خودشان و خانواده‌ی‌شان کردم. نم‌نمک بیدار شدم و مدیتیشن کردم با همان خمیازه و

سه صورت

خاهر‌زاده‌هایم بیدار می‌شوند. به آن‌ها صبحانه می‌دهم و همزمان حواسم به داستانک است. داستان مردی که مثل هر روز برای رفتن به سرِ کار از خانه خارج می‌شود. به پل عابر می‌رود و می‌خاهد خودکشی کند. مرد را تا جلوی پله‌های پل می‌رسانم که با اصرار ریتا و لنا برای