ریتا و لنا امروز حسابی بهم پریدند. دعوا از چراغقوه شروع شد و از آنجا دلشان حسابی پر شد از هم. دوباره برای اردکهای پلاستیکی لنا هم یک دعوای دیگر راه انداختند. دیدم زیادی اعصابشان بهم ریخته است، بردمشان بیرون تا هم من نفسی تازه کنم و هم بچهها.
تاب و سرسرهبازی کردند و نوبت رسید به الاکلنگ. ریتا روی الاکلنگ سبز نشست و لنا روی الاکلنگ کناری که بنفش رنگ بود. نه از الاکلنگ پایین میآمدند و نه میتوانستند تنهایی بازی کنند. بالاخره توانستم لنا را راضی کنم تا با ریتا بازی کند.
الاکلنگ شروع کرد به بالا و پایین رفتن. هر دو خندیدند و فراموش کردند دلخوری را. برای خوشگذرانی هر دو باید تلاش میکردند. یکبار لنا پا را به زمین میزد و بالا میرفت و یکبار ریتا.