مزه‌ی عرق، شوخی کوچولو

امروز آخرین مهلت برگشت کتاب داستان‌های کوتاه چخوف بود به کتابخانه. دو بار تمدید کرده بودم و رفتم تا آن کتاب حجیم را تحویل دهم. سنگینیِ ساکِ باشگاهم چند برابر شده بود. به کتابخانه وارد شدم. سکوت بود. خانم میانسال با همان مقنعه‌‌ی کرپ قهوه‌ای بلندش با روی خوش از من استقبال کرد. کتاب را دادم و گفتم:« هنوز تموم نکردم ولی دیگه مهلت واسه تمدید ندارم.» کامپیوتر را چک کرد و گفت یکبار دیگر هم می‌توانم تمدید کنم. خوشحال شدم و کتاب را چپاندم در ساکم. رفتم بین قفسه‌ها چرخی بزنم تا کتابی بردارم. نای گشتن نداشتم. گفتم بروم سالن مطالعه‌ی کتابخانه. یادم آمد تابستان و قبل از کنکور چقدر شلوغ بود سالن. تهویه‌ی مناسبی نداشت و بوی عرق و ماندگی تا تهِ گلویم می‌رفت. پنجره‌های مشجرِ پشت کانتر، جمعیت کم سالن مطالعه را نشان می‌داد. با خوشحالی رفتم به سمت سالن. در را که باز کردم دو تا خانم روبروی در نشسته بودند و یکی هم آخر سالن مشغول خاندن بود. فقط سه نفر بودند ولی باز هم بوی عرق به همان اندازه‌ی سی نفر بود. با خودم گفتم: «مینا ادا نیار برو. بشین تو سکوت و به دور از ریتا و لنا نفس راحت بکش و بنویس.»
نشستم و دفترم را باز کردم. یک خط نوشتم دیدم بو خیلی توی دماغم است. دوباره دفتر را بستم و کتاب را باز کردم. داستانِ ولوله‌ی چخوف را شروع کردم به خاندن. کمی ذهنم مشغولش شد و دوباره دیدم حالا بوی بدِ توی دماغم تبدیل شد به یک مزه‌ی بد در دهانم. حالم داشت بهم می‌خورد. سریع جول‌و‌پلاسم را جمع کردم و آمدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم تا بو و مزه‌ی عرق و ماندگی از من برود.
به خانه آمدم. به ریتا و لنا صبحانه دادم. بعد از کمی فیلم دیدن با آن‌ها کتابی برداشتم و مشغول به خاندن شدم. آن‌ها هم دفتر نقاشی‌شان را آوردند و شروع کردند به نقاشی کشیدن. گاهی مثل دو تا بچه‌ی آدم مشغول رنگ‌آمیزی بودند و گاهی مثل سگ و گربه بهم می‌پریدند. داستان شوخیِ کوچولوی چخوف را می‌خاندم و گاهی مدادی از کنار صورتم پرت می‌شد به آن‌طرف یا لگدی که قرار بود به لنا بخورد به من می‌خورد. آرام نشسته بودم بین‌شان. این زد و خورد‌ها در برابر مزه‌ی عرقِ زیرِ بغل در دهانم، مثل یک شوخیِ کوچولو بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *