گزارش نیک — یه چیزیم هست — 13 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

ساعت ۶:۳۰ صبح از خاب بیدار شدم. دو‌دل بودم بروم یا بخابم. دیشب دیر خابیدم و صبح مثل یک سگ بغض‌آلود بودم. بعد از شستن دست و صورت دوباره ایرپاد و دوباره حسین و مدیتیشن. هر چقدر که نوشتن دوای دردم باشد، مدیتیشن به همان اندازه یا بیشتر برایم راه‌گشاست.
خیابان شلوغ بود. پر از دانش‌آموزانی که دیر رسیدن به تخمشان هم نبود. از نانوایی آرش پیراشکی داغ گرفته بودند و با کلی سس گوجه می‌خوردند و با آرامشی زیاد می‌رفتند مدرسه.
باشگاه خلوت بود. امروز پایین‌تنه داشتم. عضلات چهار‌سر‌ران و این‌ها. طولانی بود و یکی از حرکت‌ها امانم را بریده بود. ست آخر را نزدم و گفتم: «تُف به رویت که اینقدر سختی و اذیتم می‌کنی.» تمرین تمام شد و کمی در بوفه نشستم تا جواب کامنت‌های ساره را بدهم. مهمان دارد و شلوغ است. ولی مرا می‌خاند و کامنت می‌گذارد. برایم بسیار دل‌گرم کننده است. دل‌گرمی ترکیب زیبایی‌ست و این روزها چه ترکیبی از این شفا‌دهنده‌تر است.
ساعت ۱۰:۱۵ در باغ ملی نشسته بودم. نیمکت‌های اطراف آب‌نما پر بود از پیر‌مردها. فقط یکی از نیمکت‌ها دو پسر جوان بودند. رفتم نیمکت اطراف تاب و سرسره‌ها نشستم و سریع هرزه‌نویسی را شروع کردم. آسمان ابری بود و خورشید گاهی می‌رفت پشت ابر و گاه بیرون می‌آمد. نسیم خنک می‌وزید و من و چند تا بچه روی سرسره‌ها. نوشتم. زنی چادری نزدیکم شد و از کنارم لایی کشید و رفت.‌ چهره‌اش را دیدم و او هم با شک نگاهم می‌کرد. فکر کرد جاسوسم؟ جای چه سوسی خانم جان. اگر دفترم را برایت بخانم دستی به سرم می‌کشی و می‌گویی که یک گوگولیِ کسخل هستم. پس دیگر دور و برم نپلک.
ساعت ۱۱ خانه بودم. دو هفته‌ای است که خاهرزاده‌هایم جلوی در خفتم می‌کنند و می‌گویند: کیک خریدی؟ شکلات خریدی. من هیچ قولی نمی‌دهم ولی این اسکل‌ها هر روز از من خوراکی می‌گیرند. امروز هم با چهار تا شکلات آمدم. دو تا برای امروزشان و دو تا برای وقتی دیگر که امانمان را بریدند، در حلقشان کنم. کار خوبی که کردم عکس گرفتن از نقاشی‌هایشان بود. دیدم ریتا چقدر زیبا نقاشی می‌کشد. حالا باید ببینم با این عکس‌ها میخاهم چه کنم؟
تا قبل از تمرینجا دراز‌کش بودم. انگار مشت و لگد خورده بودم. کم‌خابی و خستگیِ باشگاه بود. من هم از خدا خاسته. لم دادن و دراز کشیدن از کارهای مورد علاقه‌ام است. بعدش هم چای و کیک کشمشی خانگی. ولی نه خابم برد و نه کیک کشمشی خانگی داشتم.
ساعت ۲. وارد تمرینجا شدم. ایرپادم وصل نشد و همزمان به خاهرزاده‌هایم نهار می‌دادم. خیلی چیزی از کلاس نفهمیدم. دوباره فایل را گوش می‌دهم.
ساعت ۴. در مسیر رفتن به پارک بودم با بچه‌ها و الهه جان را گوش می‌دادم. دیشب در وبینار رنج من، گنج من ثبت‌نام کردم. حس کردم برایم خوب است و خلاصه باید با این‌همه رنج یک کاری کرد؟ انبار خانه و اتاق‌ها را پر کرده. فقط پذیرایی را خالی نگه داشتم تا جلوی مهمان آبرو‌داری کنم.
ساعت ۹. رخدادک را نوشتم. برای قسمت برداشتش ماندم. خسته و خاب‌آلودم.
امشب ظرف شستم و آشپزی کردم. این‌همه ظرف از کجاست؟
یک چیزی کم یا زیاد است در برنامه‌ام. بهم نمی‌چسبد. شاید همان سِر‌شدگی باشد. خودم را می‌اندازم روی کولم و به باشگاه می‌روم و با هزار خستگی گزارش نیک و رخدادکی می‌نویسم. این‌همه زور زدن چرا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *