وبلاگ

پتوی کوچک

نهار خورده بودم و دنبال یک جای خلوت برای خابیدن. اتاق‌ها با مهمانان دیگر پُر بود و هال تنها جای باقی‌مانده برای من. رفتم یک بالش و پتو بردارم. پتویی نمانده بود. دستم را بردم به انتهای کمد دیواری و پتویی به دستم آمد. پتویی کوچک. همان را گرفتم و

داستان کوتاه — کار بَلَد

(زن روی تشکچه‌ی سفید‌ و گلدارِ خانه‌ی دوستش، لم داده. یک متکا زیر‌ِبغل و یک بشقاب‌ هلو و گیلاس جلویش گذاشته. همان‌طور که هسته‌ی گیلاس را از دهانش به داخل بشقاب تُف می‌کند، صحبتش را ادامه می‌دهد.) نه عزیزم. این حرفا نیس. گُه خُرده گفته. اون موقع مست نبودم. خیلی‌ام

من جهان را زاییدم

داستانی کامل باید می‌نوشتم. با تلفیق جلسات پنجم، ششم و هفتم نویسندگی خلاق. پیرنگ و الگوی دست، صحنه‌پردازی و دیالوگ، جزئی‌نگاری و تصویرسازی. چند تا تصویر آمد جلوی چشمم. آخری پسری ضایعات جمع‌کن بود که روی یک جعبه کنارِ یک سطل زباله‌ی بزرگ نشسته بود. همان‌جا گفتم:همینه. قصه همینه. در