نهار خورده بودم و دنبال یک جای خلوت برای خابیدن. اتاقها با مهمانان دیگر پُر بود و هال تنها جای باقیمانده برای من. رفتم یک بالش و پتو بردارم. پتویی نمانده بود. دستم را بردم به انتهای کمد دیواری و پتویی به دستم آمد. پتویی کوچک. همان را گرفتم و آمدم بخابم. مادرم سمت دیگرِ هال دراز کشیده بود و غلت میزد. نهال، خاهرزادهام روی مبل لَم داده و در موبایلش غرق بود. بالش را روبروی کولر گذاشتم. دراز کشیدم. پاهایم را در شکمم جمع کردم. پتو را برداشتم و روی خودم انداختم. زیاد نمیتوانستم این پهلو و آن پهلو شوم. پتو میرفت کنار و سرمای کولر اذیتم میکرد. با خودم نق میزدم که ای بابا خاستم چند دقیقه چشمهایم را رویِ هم بگذارم. پتو اندازهی دستمال سفره کجای مرا میپوشاند. حین نق زدن آرام چرخیدم به پهلوی دیگر. دیدم مادرم همانطور که دراز کشیده است به من لبخند میزند. در خاب و بیداری یک لبخند زورکی تحویلش دادم و چشمهایم را بستم. صدای مادرم را شنیدم که گفت:«پتویه بچگیاته. چند سال قبل دادم واسه نهال.» یکهو حواسم را جمع پتو کردم. آن را در دستانم فشردم و با ذوق گفتم:«واقعن؟» نیمخیز شدم و پتو را با دقت نگاه کردم. نهال هم موبایل را کنار گذاشت و به پتو خیره شد و گفت:«آره، یادم اومد.» پتویی صورتی رنگ با ملحفهای گلریز به رنگ صورتی پررنگ. معلوم بود که ملحفه طی این سالها عوض شده ولی باز هم هماهنگ و زیبا بود. من، مادرم و نهال. هر سه لبخند زدیم. یک چیز مشترک بین ما با کلی خاطره. اگر خاطرهای نبود من حتا به رنگِ پتو هم نگاه نمیکردم و همچنان با خودم غرغر میکردم. خاهرزادهام موبایلش را کنار نمیگذاشت و مادرم به خاطرات کودکیِ من و جوانیاش برنمیگشت.
پتو را روی خودم کشیدم. تا زیرِ گلو. چشمانم را بستم. پاهایم از زانو به پایین بیرون بود و در سرمای کولر یخ میزد.