وبلاگ

گزارش نیک — شیطان — 8 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی صبح سه بار آلارم گوشی را قطع کردم و برای پنج دقیقه‌ی بعد گذاشتم تا بالاخره بیدار شدم. دست‌و‌رویم را شستم و نشستم به مدیتیشن. موبایلم هم‌چنان روی حالت هواپیما بود. ایر‌پاد گذاشتم و با صدای حسین اورا مدیتیشن کردم. اوایلش خوب بودم و رم نمی‌کردم. کم‌کم

اعظم خانم، پارک

در وبینار نویسنده‌ساز بودم. آزاد‌نویسی را با خاهر‌زاده‌هایم که مثل غل و زنجیر به من آویزان بودند به اتمام رساندم. استاد راجع به آثار خانم غزاله علیزاده صحبت می‌کرد و من ظرف می‌شستم. «غزاله در جوانی خودکشی کرد.» با شنیدنش قلبم جمع شد. همان موقع گفتم: «تنها بوده.» موبایلم زنگ

مردِ کیسه‌ای

در اتاقم لبه‌ی تخت‌خاب نشسته‌ام با خاهرزاده‌هایم. مثلن زیر‌پایمان رودخانه است و داریم ماهی می‌گیریم. بازی خوب پیش می‌رود تا وقتی دعوایشان می‌شود و مثل همیشه لنا کتک می‌خورد.‌ صدای زر‌زرشان در اتاق می‌پیچد و ترجیح می‌دهم به پارک ببرمشان، شاید کمی آرام شوند و در این فرصت بتوانم رخدادکم

گزارش نیک — تنهایی — 7 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی مدتی‌ست خابم کامل نیست و امروز دوستم گفت زیر چشمانم گود شده است. امروز چند دقیقه‌ای بیشتر خابیدم و شش و نیم صبح بیدار شدم. خاستم نروم باشگاه و بخابم ولی دیدم خابم نمی‌برد. بلند شدم و تند‌تند شروع کردم به لباس پوشیدن. یک‌هو گفتم: مینا پس

زندگی کِی شروع می‌شود؟

خاهر‌زاده‌هایم را به پارک بردم. خاستم از فرصت استفاده کنم و گزارش نیکم را قبل از رسیدن به خانه بنویسم. چند بار نوشتم و پاک کردم. حالم بهم می‌خورد از تکرار. انگار منتظر بودم یک اتفاقی بیفتد تا ارزش ثبت شدن داشته باشد. بی‌خیال گزارش نوشتن شدم. مشغول دیدن بچه‌ها

گزارش نیک — گمشده — 6 مهر 1405

ساعت هفت صبح بود که از خانه زدم بیرون. خیابان‌ها شلوغ و پر‌ترافیک بود و توی ماشین‌ها پر از بچه مدرسه‌ای. توی پیاده‌رو‌ها هم کلی پدر و مادر بودند که دست بچه‌هایشان را گرفته بودند و باسرعت می‌رفتند. همین طور در فکر و خیال بودم و بخاطر وزن زیاد ساک