زندگی کِی شروع می‌شود؟

خاهر‌زاده‌هایم را به پارک بردم. خاستم از فرصت استفاده کنم و گزارش نیکم را قبل از رسیدن به خانه بنویسم. چند بار نوشتم و پاک کردم. حالم بهم می‌خورد از تکرار. انگار منتظر بودم یک اتفاقی بیفتد تا ارزش ثبت شدن داشته باشد. بی‌خیال گزارش نوشتن شدم. مشغول دیدن بچه‌ها شدم که روی ترامپولین بالا و پایین می‌پرند و ترانه‌های کودکانه‌ی آقای ترامپولینی را می‌شنیدم. مردی ضایعات جمع‌کن با کیسه‌ای بر دوش از کنار ترامپولین گذشت. با ریتم آهنگ چند تا قر داد. نه لبخند زد و نه به اطرافش نگاه کرد. از آن‌جا که رد شد دیدم قوز کرد و تند‌تند قدم‌ها را برداشت و دور شد.
دو تا صندلی آن‌ور‌تر دو خانم میان‌سال نشسته بودند و دختر و پسر بهم معرفی می‌کردند برای ازدواج. «دختر متولد ۷۳.» این را شنیدم و دوباره صدای ترانه‌های آقای ترامپولینی مرا از مراسم معرفی دور کرد. عکس پسر را هم موقع رد شدن از کنارشان دیدم که یکی از خانم‌ها با موبایلش به آن یکی نشان می‌داد. روی عکس زوم کرده بود. پسری چهار‌شانه بود با چشمانی درشت که معلوم بود واقعن زن می‌خاهد.
می‌بینی زندگی را. بچه‌ها روی ترامپولین می‌پرند. آقای ترامپولین ترانه‌های کودکانه پخش می‌کند و از پریدن بچه‌ها پول در می‌آورد. آقای ضایعات جمع‌کن با کیسه‌ای بر دوش از کنار ترامپولین می‌گذرد و یادش می‌رود همیشه قوز می‌کرده و شروع می‌کند به قر دادن با قامتی راست. دو خانم میانسال آن طرف برای ازدواج دو نفر پا‌در‌میانی می‌کنند. من هم وسط این زندگی نشسته‌ام و می‌گویم زندگی کِی شروع می‌شود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *