مردِ کیسه‌ای

در اتاقم لبه‌ی تخت‌خاب نشسته‌ام با خاهرزاده‌هایم. مثلن زیر‌پایمان رودخانه است و داریم ماهی می‌گیریم. بازی خوب پیش می‌رود تا وقتی دعوایشان می‌شود و مثل همیشه لنا کتک می‌خورد.‌ صدای زر‌زرشان در اتاق می‌پیچد و ترجیح می‌دهم به پارک ببرمشان، شاید کمی آرام شوند و در این فرصت بتوانم رخدادکم را تکمیل کنم.
پارک خلوت است و ساعت چهار بعدازظهر است. به سمت تاب‌های خالی می‌روند و سوار می‌شوند. کمی که تاب می‌خوردند یک پسر‌بچه‌ با سرعت به طرف تابی که خالی‌ست می‌دود و سوارش می‌شود. مادرش بالاخره به او می‌رسد و نفس‌نفس زنان شروع می‌کند به تاب دادن و صحبت کردن با من.
— خدا حفظشون کنه. چند سالشونه.
– دو سال و نیم. اون یکی‌ام پنج سالشه.
— پسر منم سه سالشه. چند ماه بزرگتر از دختر کوچیکتونه.
— خالشونم.
— آها. خوش به حالشون همچین خاله‌ای دارند. این پسر من که امانمو بریده. همش باید باهاش بازی کنم. خستم کرده. الانم ببینین همش میگه تابم بده. یه لحظه که تابش نمی‌دم صداشو میبره بالا.
«مامان تابم بده دیگه. تند تابم بده. اَه.» پسر این را می‌گوید و مادر پر‌شتاب تابش می‌دهد.
— موندم دو روز دیگه زمستون شه چی‌کار کنم تو خونه با این بچه. صبح تا شب باید باهاش بازی کنم. به کارام نمی‌رسم.
«مامان آروم نه، تند تابم بده.» پسر هم‌چنان غر می‌زند. مردی ضایعات جمع کن با کیسه‌ای بر دوش، از آن طرف پارک رد می‌شود. زن با چشمانش دنبالش می‌کند. به شانه‌ی پسر می‌زند و می‌گوید: — نگا کن مردِ کیسه‌ای اومد. یه بار دیگه بگی تند تابم بده، میدمت بندازتت تو کیسه و ببره.
زن نگاهی به من می‌کند. — بخدا شونم شکست اینقد تابش دادم. از هیچکی و هیچی نمی‌ترسه. فقط از مرد کیسه‌ای می‌ترسه. تا زیادی اذیتم میکنه میگم الان مردِ کیسه‌ای میاد و می‌برتت.
پسر ساکت است و مادرش با من حرف می‌زند و دیگر تابش نمی‌دهد. تاب آرام آرام می‌رود و برمی‌گردد.
نگاهی به خاهر‌زاده‌هایم می‌کنم که هر دو را تاب می‌دهم و دستانم از شدت درد به سِر شدن رسیده است. با دقت بیشتری به اطرافم نگاه می‌کنم تا من هم کسی را پیدا کنم تا بتوانم وقتی رخدادکم نیمه‌کاره مانده، بترسانمشان و آن را کامل کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *