ساعت هفت صبح بود که از خانه زدم بیرون. خیابانها شلوغ و پرترافیک بود و توی ماشینها پر از بچه مدرسهای. توی پیادهروها هم کلی پدر و مادر بودند که دست بچههایشان را گرفته بودند و باسرعت میرفتند. همین طور در فکر و خیال بودم و بخاطر وزن زیاد ساک باشگاهم غر میزدم که چشمم خورد به یک اعلامیه روی دیوار. گمشده آقای فلانی، یک تصویر و زیر آن یک شماره تماس. سرعتم را کمتر کردم تا مطمئن شوم درست دیدهام. همان موقع دو پسر نوجوان از جلوی من عبور کردند و آنها هم اعلامیه را دیده بودند و صحبت میکردند. چیزی گفتند و خندیدند و یکهو ایستادند. پشت سرشان بودم و حدس زدم میخاهند چه آتشی بسوزانند. برگشتند به سمت اعلامیه و شماره تماس را در موبایل ذخیره کردند.
تا رسیدن به باشگاه به این مرد میانسالِ سفید مو فکر میکردم. آلزایمر داشته و گم شده؟ از زندگی خسته شده و خودش را گم و گور کرده تا کمی تنها باشد؟ دزدیدنش چون پول داشته؟ چیزی را دیده که نباید میدیده و یکی سر به نیستش کرده؟ با همین فکرها وارد باشگاه شدم و صدای بلند موزیک، پیرمرد را از سرم پراند. تمرین نکردم و پشت کانتر منشی نشستم. سردم بود و دلم ضعف میرفت. صدای موزیک توی سرم میکوبید و مضطرب بودم. دفترم را باز کردم و هرزهنویسی را شروع کردم.
نفس گرمی به گونهاش خورد و حس کرد گونهاش مرطوب شده. چشمهایش تکانی خوردند و تا پلکش را بازکرد دو حفرهی سیاه دید که اطرافش خیس است و او را بو میکشد. جستی زد و سگ سیاه کمی از او فاصله گرفت. سگ دوباره به سمتش آمد و پیرمرد سریع یک تکه سنگ برداشت و به سمتش پرتاب کرد. زوزهای کشید و دوان دوان رفت. پیرمرد نفسنفس میزد. به سختی از روی زمین بلند شد و شلوارش را تکاند.
” پس چرا نیومدن؟ ما هر روز همین ساعت اینجا قرار داشتیم. حتمن باز بابای محمد گیر داده نره. آخ بدم میاد از اون پفیوز. خب علی و حسام کجان؟ دوچرخم. دوچرخم کجاست؟ کجا گذاشتمش؟ نکنه دزدیدنش؟ شایدم اصلن برش نداشتم و خونه است. دیگه جرات نمیکنم برم سمت خونه. ننم منو ببینه نمیذاره برگردم اینجا. میام جلوی همین سراشیبی میشینم. محمد و علی وحسام از همین جا میان. بعد باهاشون میرم یواشکی دوچرخمو از خونه برمیدارم.”
قدمزنان میرود و با چوبی که از بین علفها پیدا کرده، پلاستیکها و بطریها و زبالهها را به اطراف میپراکند. میایستد و دستش را سایهبان چشمش میکند.
” پس رودخونه کجاس؟ اینجا قبلن رودخونه بود. کِی خشک شد؟ چرا اینقد آتوآشغال ریختن اینجا؟ آها اینم سراشیبی. کجان این بیناموسا.”
به چوب تکیه میدهد و در انتهای سراشیبی کال منتظر میماند.
سردم شده ولی میخاهم سه صفحه را تمام کنم و بعد برای خودم چای بریزم. هنوز چهار یا پنج نفریم در باشگاه و صدای نالهها موقع زدن وزنههای سنگین به گوش نمیرسد.
“آخه پیری این همه مقاومتت واسه چیه؟ از دیروز تا حالا کلی احترامتو نگه داشتم و بیحرمتی نکردم. الان دیگه بریدم. یه کلمه بود. اگه میگفتی الان خونت بودی و منم مثل عزرائیل بالا سرت نبودم. دِ بنال دیگه. کجاس؟ واسه من از این دروغا نباف که حوصلم سر رفته. کسکشِ زنجنده یعنی من اینقد خرم که حرفتو باور کنم. هر چقدم پیرو خرفت باشی معلومه همه عتیقهها رو نمیتپونی تو خونت که یکی نصفه شب بیاد همه رو جارو کنه ببره.”
به صفحهی سوم یادداشتم رسیدم. هنوز برای گفتگو با آن عزیز جملات مناسب پیدا نکردم. کلافه میشوم و آخرین خط را مینویسم و سریع دفتر را میبندم. میروم که یک چای بریزم و گرم شوم.
” چرا بیدارم نکردی؟ این قرصا همش منو میخابونه. ببخشین منتظر موندی. کی بیدار شدی؟ چیزی خوردی؟”
پیرمرد جلوی پنجره ایستاده و به درخت توی حیاط نگاه میکند.
—” نه بابا چیزی نیس. اصن نخابیدم. هیچی میلم نمیکشه.”
“صبحونه خوردیم راه میفتیم. دیشب نرفتیم چون اصلن تو شب دید ندارم برونم. عکستم که تو پیج قوچان لایو گذاشتن. دخترتم کلی زیرش التماس کرده و نوشته که پیداش کردین خبر بدین.”
حالا کمی گرم شدهام. چای دوم را میریزم و کتاب بالاخره این زندگی مال کیه؟ را باز میکنم. صفحات را بدون وقفه میخانم و دوست دارم کنار هریسون باشم و کلی با هم صحبت کنیم و از تصمیمش حمایت کنم. مسیجی برایم میآید و باید زودتر به خانه بروم.
پیرمرد کنار سراشیبیِ کال اترک نشسته. چوب را در دستش گرفته و سگ سیاه در زبالههای اطراف میچرخد.
باسرعت میروم سمتِ خانه. هنوز مضطربم و سنگینیِ ساک باشگاه کلافهام کرده. در ویترین مغازهها گاهی خودم را برانداز میکنم و از لباسهای جینی که پوشیدم لذت میبرم.
“حالت جا اومد؟ تازه اولشه. اینبار مُقُر نیای، فاتحه. ولی خیلی سگ جونیا. منو اگه یکی اینقد زیرِ آب نگه میداشت مثه سگ میمردم. تو خب معلومه هنوز دلت نمیاد بری. پیریه جاکِش.”
به خانه رسیدم. ریتا بیدار است و به استقبالم میآید. لنا کمی بعد بیدار میشود و با هم صبحانه میخوریم.
[9/28/2026 11:47 PM] Mina talebi: « الو سلام. من واسه اون اعلامیهای که زدین رو دیوار تماس گرفتم. بله دیدمش. همین امروز صبح. تو خیابون بهار بود. بله مطمئنم خودش بود. خب اونموقع هنوز عکسشو ندیده بودم که خبر بدم. والا نمیدونم. شاید هنوزم باشه. نه من که الان مدرسهام. حالا بیاین یه سر بزنین ایشالا پیداش کنین»
پسر مُشتی به بازوی دوستش میزند. «دهنت سرویس.» هر دو میخندند و بستنی به دست در خیابان بهار قدم میزنند.
ریتا و لنا در حیاط تاب بازی میکنند. تابِ لنا کج است و باید حواسم باشد به تابِ ریتا نخورد.
— ببین قدمت رو تخم چشمام. ما رفیق گرمابه و گلستونیم. علی رو که خدا رحمتشون کنه. از اون سالا فقط تو موندی واسمو حسام. اینی که میگم بخدا واسه دخترته. پسرات به درک. خیلی داغونه از دیروز تا حالا. فکراتو کردی؟ کاش لااقل به دخترت میگفتی اینقد بیقراری نمیکرد.
« یادش بخیر قدر ندونستیم. فک میکردیم بزرگ شیم قراره چه گهی بخوریم. چقد دوچرخه سواری کردیم تو این خیابونا و کنارِ کال. هِی. نه هنوز زوده. از اعظمم دلم چرکیه. پسرا که هیچی. از وقتی زن گرفتن انگار غریبهام. باز تا وقتی حاج خانوم زنده بود همه چی خیلی بهتر بود. اون که رفت هم خوشی رفت و هم عزت و احترام. بمونم که چیکار کنم؟ خبر بدم که چی بشه؟ چند روزی مشهد میمونمو از اونجا میرم زاهدان پیشِ حسام.»
دارم رخدادک مینویسم که خاهرزادههایم وارد اتاق میشوند و رخدادک را نیمه رها میکنم. فریاد میزنند. گاهی بازی میکنند و گاهی هم را کتک میزنند. کاش من هم بتوانم کتکشان بزنم.
پیرمرد از سراشیبی بالا آمده. کنار کال قدم میزند و مدام سرش را میچرخاند تا شاید دوستانش را ببیند. از دور دو پسر بچهی دوچرخهسوار میبیند و فریاد میزند: «کجا بودین بیناموسا؟ پس محمد کجاس؟» دوچرخهسوارها نزدیک میشوند و پیرمرد میبیند که دوستانش نبودند.
«ای بابا. ولش کن میرم سمت باغ ملی. حتمن اونجان. ازاونجا میرم دوچرخمو میارم. ننمم اون موقع رفته مسجد خونه هیچکی نیست.»
در جلسهی تمرینجا هستم. استاد برای لیلا قوقولی قو میخاند و نوشتهی زیبایش را میخاند.
« به جون مادرم اینبار کارو یهسره میکنم. اینقد همین زیر نگهت میدارم تا نفست بند بیاد. نمیذارم سالم از اینجا بری بیرون. یک کلمه بگو و خلاص.»
کمی چرت میزنم و برای اینکه کمتر صدای خاهرزادهها را در چهاردیواریِ خانه بشنوم تصمیم میگیرم آنها را به پارک ببرم.
«همینجا نگهدار.»— چی شد؟ «نمیرم مشهد.» — جدی میگی؟ « دلم داره میترکه واسه اعظم. طاقت نمیارم ببینم اینقد اذیت میشه.» —خوب کاری میکنی. « ببخش اذیتت کردم. خدافظ.» —کجا بابا. واسا منم الان ماشینو پارک میکنم میام.
ساعت چهار بعدازظهر است. به سمت باغ ملی میروم. در راه چندین بار تلاش میکنم وارد وبینار الهه جان شوم ولی موفق نمیشوم.
پیرمرد روی نیمکتی اطراف آبنما نشسته و سرش را مدام میچرخاند و دوچرخهسوارها را که میبیند صدایش را بالا میبرد و دوستانش را صدا میکند. پسران دوچرخهسوار از کنارش میگذرند.
حالا به باغ ملی رسیدم. ریتا اصرار میکند از سمت آبنما برویم. قبول میکنم و میرویم.
« دیدی مثه سگ جون دادی. اینقد چسبیدی به مال دنیا که حاضر نشدی یه قرون گیرِ ما بیاد. اینم عاقبتت. گفتم دیگه صبرم لبریز شده.»
از کنار آبنما رد میشوم و باز هم به مجسمهی بیتناسب عقابی که وسط آبنماست نگاه میکنم. لنا میخاهد یک چرخی دورِ آبنما بزنیم. روی نیمکت روبرویم پیرمردی نشسته و مدام سرش را میچرخاند و از پسرها سراغ حسام و علی و محمد را میگیرد. از جلویش رد میشوم. نیمکت بعدی دو پیرمرد نشستهاند و قاهقاه میخندند. یکی که مویش سفیدتر است میگوید: « یادمه بابا. اعظم بچگیاش کلی بغل تو آروغ زد و بالا آورد.» همانطور که دست ریتا و لنا را گرفتم تا وارد محوطهی بازی شویم دو پسر نوجوان را دیدم. یکی روی نیمکت چهارزانو زده بود و دیگری کنارش ایستاده بود و با خوشحالی چیزی تعریف میکرد.
« جانِ من دیدی زنه چیکار میکرد؟ یه جوری میگفت: بابا بابا انگار بچه بوده گم شده. ولی فقط اونجایی که اون پیرمرده رو از پشت سر فکر کردن باباشونه و پریدن سمتش و دیدن نیست. پیرمرده جفت کرد. چقد فحششون داد.»
ریتا آستینم را میکِشد. « خاله بریم دیگه. تاب الان خالیه. زود بریم سوار شیم.»