سالواژه: شوق زندگی
مدتیست خابم کامل نیست و امروز دوستم گفت زیر چشمانم گود شده است. امروز چند دقیقهای بیشتر خابیدم و شش و نیم صبح بیدار شدم. خاستم نروم باشگاه و بخابم ولی دیدم خابم نمیبرد. بلند شدم و تندتند شروع کردم به لباس پوشیدن. یکهو گفتم: مینا پس کی مدیتیشن میکنی؟ — همین الان. نشستم و بیست دقیقه مدیتیشن کردم با صدای حسین اورا. کسی که در تاریکترین لحظات زندگیام صحبتها و تشویقش به مدیتیشن کمکم کرد. سبک شدم و بهتر از هر روز رفتم به سمت باشگاه. بچه مدرسهایها سرِ کلاس بودند. خیابانها خلوت تر بود و هنوز اعلامیهی آن پیرمرد روی دیوار.
امروز تمرینم مربوط به عضلات چهارسرران و باسن بود. ستهای طولانی و بعضی حرکات کمی سکسی بود و موقع انجامش با خودم گفتم: من اصلن این حرکتو وقتی باشگاها مختلط شه انجام نمیدم. حالا که کسی نبود به حرفهایترین شکل انجام دادم و مربی دوباره لایکم کرد. در حین انجام تمرین با دو خاهر صحبت کردم که چند جلسهای هست به این باشگاه میآیند. دو خاهر همیشه خوشحالند و در حال شوخی کردن با هم. کلی سربهسرِ هم میگذارند و میخندند. این روزها که نه، مدتیست خندیدن و شوخی کردن برایم سخت شده.
ورزش تمام شد و تخممرغها را با سس خوردم تا از گلویم پایین برود. فورن دفترم را باز کردم و شروع کردم به هرزهنویسی. هنوز نمیدانم چطور با او صحبت کنم. چه جملاتی میتواند غمم را از این اتفاق و دلسردیام را از او نشان دهد. این غم دلم را سوزاند. نمیدانم چطور زخمم را مرهم کنم. حتا برای او هم دلم میسوزد و نمیخاهم بیشتر از این شرمنده شود. باز هم به نتیجه نمیرسم. در هرزهنویسیام دوباره از آزادی مینویسم. بویش را میشنوم. امیدوارم باشم و ببینم چهرههای خندان مردمم و رقصشان در کوچه و خیابان را. از قلبم نوشتم که دارم کمکم چروکهایش را باز میکنم تا بدرخشد. تا ببیند هنوز میتوان شوق زندگی داشت. کِی شوقم را کُشتم؟
بعد از سه صفحه یادداشتم میرسم به خاندن گزارش دوستم در کانالش و دادن پاسخ به کامنتِ پرمحبتش به گزارش نیک دیشبم. گزارش را میخانم و دلم داغ میشود. میخاهم کنارش باشم و بغلش کنم و با او صحبت کنم.
قبل از دوازده ظهر به خانه میرسم. خسته و خابآلود. نهار میخورم که همان باقیماندهی شام دیشب است و به اتاق میروم. خابم نمیبرد ولی نای رفتن به تمرینجا را هم ندارم. کمی چشمهایم را روی هم میگذارم و در باز میشود و خاهرزادههایم وارد میشوند. دیگر خبری از خاب و نوشتن رخدادک نیست. من مثل یک خالهی عصبی و دیوانه بینشان نشستهام.
امروز کلی شیرینی خوردم. بهخاطر تلقینهایم حس کردم دارم باد میشوم و شبیه بالون شدم. یکهو گفتم: ول کن بابا. همینکه داری ادامه میدی زندگیتو با دلار 250 هزارتومن دمت گرم. بادم خالی شد و بالون روی قالی قرمز وسط هال افتاد.
در وبینار الهه جان بودم. هنوز کمی برایم گنگ است و کمکم یاد میگیرم چطور با یکسری مطالب ارتباط برقرار کنم. یعد از آن پریدم وبینار استاد. آزادنویسی را با سروصدای بچهها پیش بردم تا رسید به معرفی آثار غزاله علیزاده. نمیدانستم خودکشی کرده. آخ که چه اسم سنگینی رویش گذاشتند. چرا نمیگویند خودراحتی یا حالا چیز بهتر دیگری. اگر برای اسمش به توافقی برسیم دیگر برایمان سنگین نیست. یک حق طبیعی است و در سالهای آینده میبینند که باید آزاد بگذارند این انتخاب را و کسی کاسهی داغتر از آش نشود. خودراحتی برای خودم زیباست ولی برای کسی دیگر که میشنوم دلم میگیرد. هر چند این هم به مرور میتواند کمرنگ شود.
وقتی میخانمت که تنهایی، اینکه اینهمه از خودت سوال میپرسی و باز به تنهایی میرسی دلم میگیرد. میگیرد چون تجربهاش کردم و هنوز هم رگههایی از آن در وجودم هست و گاهی سر باز میکند و بیمارم میکند. دلم میگیرد چون سالها با این احساس زندگی کردم. با هم خانهیکی هستیم. گاهی حتا لباس زیر مرا هم میپوشد. بله ما با هم ایاقیم. از همه بیشتر دومین بار که کرونا گرفتم حسش کردم. کسی نبود و همه چیز با خودم بود. مثل تمام ده سال گذشته. رفتیم بیمارستان. شلوغ بود. من نشستم و او کنارم ایستاده بود. ویزیت شدم. آزمایش گرفتند و فردایش معلوم شد دوباره کرونا گرفتم. با هم رفتیم کمی خرید کردیم. پولم هم آنقدری نبود که خوب بخورم. همان اندک را خریدم و در خانه نشستم تا دورهاش تمام شود. ولی اینبار با سریِ قبل فرق داشت. آنقدر تبولرز داشتم که چندین بار مرگ را جلوی چشمانم دیدم. چند باری که چشمانم را باز کردم دیدم بالای سرم ایستاده و نگاهم میکند. تنهایی، نمیخندد، نمیگرید، پوزخند نمیزند. چشمهایش را نه ریز میکند و نه درشت. تنهایی همیشه یک شکل است صورتش. فقط با دستهایش گاهی کارهایی میکند. گاهی محکم در آغوشت میگیرد و هر چه میگویی ولم کن دارم خفه میشوم گوش نمیدهد. آنقدر فشارت میدهد که ممکن است بخاهی خودت را خلاص کنی. میدانی من دارم از نوع کافرش برایت مینویسم. مثل جنها که میگویند مسلمان و کافر دارد. مادربزرگم همیشه میگفت جن مسلمانش برای نماز صبح بیدارش میکند و جن کافرش او را هُل میدهد. مسلمانش خوب است. شاید اولین مسلمانی باشد که میشناسم و خوب است. ولی مسلمان نمیگویم. میگویم تنهایی خوب و دیگری بد. تنهاییِ خوب همان است که با خودت رفیقی. نه خودت را مقایسه میکنی و نه گوزت را میبری سرِ دلت و فکر میکنی چه کسی هستی. به خودت اطمینان داری و اعتماد. میروی و زندگیات را میکنی. خودت را تشویق میکنی و اگر کسی گُه زیادی خورد و ناراحتت کرد از دل خودت درمیآوری و خودت را متهم نمیکنی. ولی تنهاییِ بد وقتیست که با خودت رفیق نیستی. گاهی به خودت حرفهایی میزنی که هیچوقت به دوست صمیمی یا حتی غریبه نمیگویی. حرفهایی ناراحتکننده. بستگی دارد بگذاری خوبش همپیالهات شود یا بدش.
برایت مینویسم چون قلب بزرگ و پراحساست را دیدهام با اینکه خودت را هیچگاه ندیدم. مینویسم که بگویم تنها نبودهای و نیستی و من مثل تو نمیتوانم تنهایی هر روزم را انقدر زیبا به تصویر بکشم. وقتی برایت مینویسم من هم همین حس را دارم، نه برای برنده شدن در مسابقهی کی ازهمه تنهاتر است؟ برای همراهی با تو مینویسم چون همین الان هم لباس مرا پوشیده و نگاهم میکند. میدانم که داری تمام تلاشت را میکنی تا روزهایت را زیباتر کنی. میدانم موفق میشوی. میدانم که میآیی و از احوال خوشت مینویسی. درد جز جدایی ناپذیر زندگیست. تو و من وخیلیهای دیگر داریم یاد میگیریم از آن عبور کنیم و آنرا مهمان هر روزهی قلبمان نکنیم.
از راه دور در آغوشت میگیرم.