سالواژه: شوق زندگی
دیشب را با این نیت خابیدم که صبح هر وقت خاستم بیدار شوم. ساعت ۹:۳۰ صبح بیدار شدم. استخانهایم جان گرفت. بخاطر تمرین دیروز عضلاتم به شدت درد داشت. بلافاصله ایرپاد را گذاشتم و مدیتیشن کردم.
با بچهها از صبح در پارک بودم. دور آبنما چرخیدن و خودشان را خیس و گلی کردند. تاب و سرسرهبازی کردند و نان شیرمال و بستنیقیفی خوردند. جانی در بدنم نماند.
ساعت ۲:۱۰ خودم را به تمرینجا رساندم. لیلا باز هم گل کاشت با نوشتهی غلام. عالی بود. بعد از تمرینجا رخدادکم را ارسال کردم. همانی که از دیشب مانده بود.
دوباره با بچهها بودم تا بعدازظهر که کمی دراز کشیدم. ریتا را بردم کلاس و کمی دیگر به دنبالش میروم. اگر بتوانم دوباره چخوف میخانم و کمی از آشفتهبازارم دور میشوم.
حال نوشتن گزارش نیک را ندارم. تلگرام هم دارد برایم مثل اینستاگرام میشود در حد خفیف. شاید فقط بعضی زمانها را مشخص کنم که به آن سری بزنم.
یک جای کار میلنگد و هنوز پیدا نکردم. یک چیزی در برنامهام کم یا زیاد است. گیجم و گیجی میبینم. چون من گیجم اینطور میبینم دنیا را یا واقعن خیلیها این گهگیجهگی را دارند؟ نشخار ذهنیام زیاد است. میخاهم همان ذکر هواوپونوپونو را جایگزین کنم و هی یادم میرود. ده سال قبل بود که آشنا شدم. مدت زیادی با نیت حاجت گرفتن میخاندم. مثل امام رضا که میروی و دخیل میبندی. حالا نگو که این خبرها نیست و تهش باز هم خودتی و خودت. خیلی سال نخاندم و الان مدتیست ذهنم را درگیر کرده و میدانم باید کاری برایش کنم. تا جایی که فهمیدم این کارها یک شفافیت به ذهنت میدهد و بیشتر صدای قلب و ذهن را جدا میکنی و تصمیم میگیری. تصمیم؟ واقعن خودم تصمیم میگیرم؟