خاهرزادههایم بیدار میشوند. به آنها صبحانه میدهم و همزمان حواسم به داستانک است. داستان مردی که مثل هر روز برای رفتن به سرِ کار از خانه خارج میشود. به پل عابر میرود و میخاهد خودکشی کند. مرد را تا جلوی پلههای پل میرسانم که با اصرار ریتا و لنا برای دوچرخهسواری به کوچه میروم. باید کسی دیگر هم وارد قصه شود. یک پیرمرد آلزایمری، پسر بچه یا یک زن. لنا غر میزند که کمکش کنم. دوچرخهاش را میرانم و میبینم پسربچه برای داستانم بهتر است. پیرمردِ آلزایمری داستانم را طولانیتر از ۲۰۰ کلمه میکند. هنوز بلد نیستم کوتاه و مفید به خاننده نشان دهم که پیرمرد در چه وضعیتی است. روی پلههای خانه مینشینم. دو رفتگر مشغول تمیز کردن جدولها و خیابان هستند. نمیدانستم سرِ ظهر هم کار میکنند. یک نفرشان از من آب میخاهد. آن سمتِ خیابان است. میروم به خانه و دو لیوان آب خنک میآورم. آقایی که آب خاسته دور شده از خانه. نیامد. لیوانِ آب بهدست میروم به سمتش. نزدیک میشوم. تا مرا میبیند کلی تشکر میکند. دستکشهایش را درمیآورد تا لیوان را بگیرد. پوست دستش یکدست قرمز شده و کلی تاولهای ریز روی دستش است. به صورتش نگاه میکنم و میبینم شالی دور صورتش پیچیده که موقع آب خوردن باز میکند. پوست صورتش هم قرمز و تاولزده است.
با بغض و حال بد برمیگردم سمتِ خانه. آن یکی رفتگر رسیده نزدیک پلهها. لیوانی آب هم به او میدهم. به صورتش لحظهای نگاه میکنم. پوستش ضخیم است و سیاه. معلوم است که سنی ندارد ولی پوستش حسابی در آفتاب داغ برشته شده. بغضم بیشتر میشود و عصبانی میشوم.
به خانه میآیم. گرمازده و بغضآلود برای آقایان رفتگر. بیماری پوستیاش بسیار ناراحتکننده است. میگویم حتمن پولش نمیرسد برای دکتر پوست وگرنه چه دلیلی دارد نرود و از خجالتش اینطور رویش را بپوشاند؟ چیزی به ذهنم نمیرسد. آب خنکی میخورم و مینشینم به تکمیل داستانکم.
حالا مرد به بالای نردهی پل رفته، چشمهایش را بسته و میخاهد خودش را بیندازد وسط خیابان.
حالا سه صورت جلوی چشمانماند روی پل. رفتگرِ صورت تاولی، رفتگر صورت زمخت و مردی که بالای نردههاست.
دفترم را میبندم. شاید منصرف شوند یا نجات پیدا کنند.