مامان من خوشگلم؟

امروز صبح بعد از کلّی غیبت و بیماری به باشگاه رفتم. حتا لحظه‌ای که بطری آب را در ساک می‌گذاشتم هنوز تردید داشتم برای رفتن. آبِ دهانم را قورت می‌دادم و دستم را روی پیشانی می‌گذاشتم تا کوچک‌ترین علامتی از سرماخوردگی‌ پیدا کنم و دوباره روی تخت‌خاب پهن شوم. موفق نشدم و راهیِ باشگاه شدم. حین تمرین کمی حس ضعف و بی‌حالی داشتم. ورزش که تمام شد خاستم سریع بروم خانه و استراحت کنم. مسیر باشگاه از داخل پارک می‌گذرد. وارد پارک که شدم رفتم سمتِ نیمکت‌های دور آب‌نما و خانه را بی‌خیال شدم. روی نیمکتِ موردِ نظرم خانمی نشسته بود. رفتم سمت همان نیمکتی که معمولن آن ساعتِ روز خالی است. تا حدودن یازده صبح بیشتر نمی‌شود رویش نشست و بعد از آن آفتاب امانت را می‌بُرد. نشستم و بلافاصله دفتر و خودکارم را از ساک باشگاه در‌آوردم. تاریخ روز را نوشتم و رفتم سراغ اولین خط. معمولن با سلام و احوال‌پرسی با خودم شروع می‌کنم و بعد از زمین و زمان می‌نویسم.
کلاه لبه‌دارم را جلوتر کشیدم تا کم‌تر رفت و آمد‌ها را ببینم و بدون وقفه فقط بنویسم. خیلی دوست دارم این مدل نوشتن را. سرم را یا روی دفترم خم می‌کنم یا کمی بالا می‌آورم و کفش و شلوار آدم‌ها را می‌بینم که از جلویم رد می‌شوند. گاهی از شلوار و کفش‌شان، سن‌شان را حدس می‌زنم یا چهره و مویشان را. بعد سرم را می‌آورم بالا تا ببینم درست حدس زدم یا نه؟ همین‌طور که گرم نوشتن بودم، دو پای کوچک با شلوار جین آبی روشن و کفش کتانی سفید از کنارم رد شد. حدس زدم دختر بچه باشد. سرم را بالا آوردم و دیدم درست است. دختر متوجه نگاه من شد و سرش را چرخاند به سمت من. لبخندی زدم. سریع رویش را برگرداند. دوباره به من نگاه کرد و دید هنوز لبخند دارم. لبخندی زد و با سرعت رفت. دوباره کلاهم را کشیدم جلو و مشغول نوشتن شدم. چند دقیقه‌ای گذشت و دوباره دیدم همان دختر‌بچه با سرعت خیلی کم دارد از کنار نیمکتم رد می‌شود. سرم را بالا آوردم. لبخند زدم و گفتم: «عزیزم شما خیلی خوشگل و دوست داشتنی هستی.» لبخند پررنگی زد و پلاستیک خوراکی‌هایی که خریده بود را محکم‌ در دستانش فشرد و از من دور شد. در دفترم از او نوشتم. از همان لحظه که دیدمش تا چند دقیقه بعد. از موهای بلند و بوری که دمِ اسبی بسته بود. چشمان درشتش و از همه مهم‌تر لبخند زیبایش. دوباره غرق در نوشتن بودم. به صفحه‌ی آخر رسیده بودم و داشتم با سرعت بالا می‌نوشتم. دیدم دو پا با شلوار پارچه‌ایِ مشکی و یک جفت کفش طبی مشکی از نزدیکم رد شد و نشست روی نیمکتی که بساطم را پهن کردم. سرم را بالا آوردم. دیدم خانمی‌ست کمتر از چهل سال با چهره‌ای معمولی. بدون آرایش و بسیار ساده. ساک باشگاهم را کشیدم سمت خودم و گفتم: «راحت باشین.» لبخندی زد و دخترش را صدا زد. دیدم همان دختر مو بور آمد. دختر به من خیره شده بود و می‌خندید. آب‌میوه‌ای از مادرش گرفت و رفت بازی کند. خانم پرسید وکیلی؟ گفتم: «نه، فعلن استراحت می‌کنم و کاری نمی‌کنم». دیدم به دفترم خیره شده. گفتم: «می‌نویسم.» خودش را کمی به سمت من خم کرد و صفحات نوشته‌شده‌ام را نگاه کرد. خدا را شکر کردم به‌خاطر خط بدم چون محال بود حتا کلمه‌ای به چشمش آشنا بیاید. دوباره شروع کردم به نوشتن. خط‌های آخر بودم. از گوشه‌ی چشم دیدم به من خیره شده. نگاهش کردم. گفت: «دخترم بهم گفت مامان، من خوشگلم؟ آخه اون خانمه بهم گفت چه دختر خوشگلی هستی.» لبخندی زدم و گفتم: «واقعن دختر ناز و دوست داشتنی‌ای دارین.» دوباره مشغول نوشتن آخرین خط صفحه‌ام شدم. خانم داشت بسته‌ی کلوچه‌ها را باز می‌کرد. نگاهش کردم و گفتم: «حتمن به دخترتون بگین خوشگل و دوست داشتنیه.» با تکان دادن سرش حرفم را تایید کرد و کلوچه‌ای به من تعارف کرد.
نمی‌دانم موقعی که دختر از مادرش پرسید: مامان، من خوشگلم؟ مادرش با تکان دادن سرش تایید کرد یا در آغوشش گرفت و گفت: «دخترم تو خوشگل‌ترین و مهربان‌ترین دختری هستی که می‌شناسم.» هر چند اگر این را بارها از مادرش شنیده بود، سوال نمی‌کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *