در جلسهی بازخورد تمرینهای استاد بودم. قبل از شروع جلسه از دوستی مهربان و پیگیر سوالی پرسیدم. او تصمیم گرفت سوال را از استاد بپرسد تا جواب مطمئنتری به من بدهد. پرسید. یکبار وسط کلاس تایپ کرد و استاد ندید. بار دیگر آخر کلاس. یک سوال ساده. استاد بهم ریخت. دوباره کمی موهایش اینور و آنور رفت. لبهایش را انگار کمی با دندان فشرد. چشمهایش را ریزتر کرد و تشری زد. توقع نداشتم. نداشتیم. آنجا یادم نبود سوالِ من است. بعد از کلاس با خودم گفتم: «ای بابا اینکه سوال من بود. بنده خدا پرسید کار من راه بیفته، آخرشم تشرش رسید بهش.»
برای عذرخاهی در گروه تلگرامِ بچههای کلاس پیامی دادم. پیام را که دادم عذاب وجدان گرفتم. گفتم: «باید میرفتم پیویش. شاید بعضی بچهها سر کلاس نبودن و همین پیامم باعث شه بپرسند چی شده.» یاد وقتهایی افتادم که دلم گرفته بود و به زور اشکهایم را نگه میداشتم که سرازیر نشود. بعد عزیزی میپرسید:«حالت چطوره؟ انگار گرفتهای؟» میشدم ابرِ بهار و هایهای گریه میکردم. جوری که طرف مقابل فکر میکرد چه مصیبتی بوده و من به زبان نمیآورم.
کمی بعد آرامتر شدم. آن دوست عزیز هم دیدم به راحتی با این قضیه برخورد کرد. لااقل در پیامش اینطور بود.
ما آدمها هر روز با کلی حس و حالهای مختلف روبرو هستیم. کسی نمیدانست آن روز صبح خانم دندانپزشک تا کجا دهان مرا باز کرده بود و چند بار حس کردم جرش داد و هر آن منتظر بودم لب بالا و پایینم هر کدام به سمتی بیفتد. شاید اگر همان موقع کسی به تورم میخورد رفتارِ متفاوتتری داشتم. شاید من هم با یک حرفِ دوپهلویش دستی به دهانش میبردم و نشانش میدادم که میتوانم تا کجا پیش بروم.
خوشحالم که بلدم این حرفها را به خودم بگویم تا دلیلی برای رفتار خودم و دیگران ببافم، حتا اگر قلبن باورشان نکنم.