تمرین ادامه نویسی
حتا به عقل جن هم نمیرسد که قاتل بچههای فروزان آن پسر بچهی همسایه باشد. همه فکر میکردند دزد آمده برای دزدی. بچهها تنها بودند. چهرهاش را دیدند. دزد هم هر دو تا را کشته و ناپدیده شده. چند روزی که گذشت دیدم از خانهی الهه خانم صدای جیغ و داد میآید. بدو بدو پلهها را پایین آمدم و دیدم فروزان خانم افتاده به سروکلهی الهه خانم. کف زمین پرِ مو بود. تمام صورت الهه خانم پرِ خون. پسرش نبود. داد میزد و میگفت:«بچهات بچههای مرا چاقو چاقو کرد. تو میدانستی و نگفتی. توام قاتلی.»
با همسایهها الهه خانم را از وسط راهپله جمع کردیم. روسریاش را سرش کردیم و خون صورتش را پاک کردیم. بعضی همسایه ها هم دستهای فروزان خانم را گرفته بودند تا کمتر خودش را چنگ بزند و به در و دیوار بکوبد.
همان موقعها بود که آقا رضا از سرِ کار آمد. چشم غرّهای کرد. چادرم را بیشتر روی سرم کشیدم و یادم آمد سالاد شیرازی را هنوز آماده نکردم. با هم رفتیم خانه. باز هم آسانسور خراب بود. هلاک شدیم تا از پلهها آمدیم بالا.
نقطه قوت من این است که میتوانم آن نوارِ باریک بیسکوییتهای ساقه طلایی را پیدا کنم و به آرامی از همانجا بازش کنم. بدون اینکه نوار پاره شود یا یکهو بیاید کف دستم.
میتوانم کلمات را با سرعت بالا برعکس بنویسم.
از راه رفتن دخترها تشخیص میدهم کدامشان پریودند و کدام نیستند.
از زندگی هم توقع زیادی ندارم. اهل پول و پَله نیستم. مرا در سطح نگه میدارد.
-خُب حالا مصاحبهی کاریات چطور بود.
-خوب بود. آنها خوششان آمده بود. من کاری کردم که نظرشان عوض شود. میدانی نقطه قوت من اینست که آدمهای مالِ مردمخور را میشناسم.