قرار بود بروم هواخوری و خاهرزادهها را ببرم و تحویل پدرشان دهم تا کمی با او باشند. مهمان آمد و نشد بروم. خیلی دوستش دارم. زلال است و زیبا. من دیرتر رسیدم برای استقبالش. صدای خاهرم را شنیدم که گفت: «وای چاق شدی.» من هم رسیدم و بغلش کردم و گفتم: «شکمت بزرگ شده ها.» همانجا ایستاد و گفت: «بابا من حاملهام ولی چاق نشدم. تازه وزنمم کمتر شده.» لباسش را داد بالا و شکمش را نشان داد و گفت: «این کمربند شلوارم بوده خورده به دستت و فک میکنی چاق شدم.» من و خاهرم سری تکان دادیم و ساکت شدیم. صحبت شد از تاریخی که فرزندش بدنیا میآید و اوایل فروردین میشد. از نگرانیاش برای نبود دکتر در تعطیلات عید میگفت. برای دلداری گفتم: «حالا شایدم زودتر بشه. مثلن هفتهی آخر اسفند.» چشمهایش پر از غصه شد و شانههایش افتاد و گفت: «اصلن مهم نیست اون چند روز. آرزومه نُه ماهِ کاملو تجربه کنم. تا حالا تجربش نکردم. پسرم هشت ماهه به دنیا اومد. اون دو تا بچمم که از دنیا رفتن، نه ماه کامل نبودن و زود اومدن.» من و خاهرم هر دو گفتیم: «ایشالا، حتمن همینطوره عزیزم.»
متفاوتترین آرزویی بود که شنیدم.