گزارش نیک — 8 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی

۱. سال‌واژه را که نوشتم گفتم:«خب که چی. چی‌کار می‌کنی واسش.» دیدم کار خاصی نمی‌کنم. فقط هراز گاهی از جلوی چشمم عبور می‌کند و معمولن هم از ۱۰ شب به بعد که یادِ گزارش نیک می‌افتم. آن‌وقت در خود فرو می‌روم. مثلن متفکر می‌شوم. جدی می‌شوم. می‌خواهم همان ساعت ۱۰ شب برایش کاری کنم. هیچ کاری جز مسواک زدن و شستن صورت و خوردن شامِ دوباره نمی‌شود کرد. باز خدا پدرِ استاد شاهین را بیامرزد که کاری کرد که از این ساعت شب تا حدودن سی دقیقه به یاد واژه‌ی سالم باشم. استاد دیگر دستتان بیرون قبر نمی‌ماند، بعد از صدوبیست سال.
۲. امشب جلسه آخر دوره‌ی نویستدگی خلاق بود. ۲ ساعت آنتن گوشی و اینترنت نبود. آنتن آمد و اینترنت نیامد. اینترنت که آمد در باغ ملی بودم نزدیک ترامپولین. چشم در چشم با خاهرِ معذّبم و خاهرزاده‌ام که با دیدن من بیشتر می‌‌پرید و می‌خواست با هیجان تشویقش کنم. تشویق می‌کردم و استاد راجع به رخداد می‌گفت. سعی می‌کردم بشنوم با یک ایرپاد در گوش راستم. خاهرم جمله‌ای می‌گفت وخوب نمی‌شنیدم. یک‌بار گفتم:هااا. دیدم روترش کردم. همان موقع استاد گفت: تفسیر نه. فقط رخداد را بگویید. دوباره خواهرزاده‌ام صدایم زد. الکی خودش را به گوشه‌ی ترامپولین پرت کرد. باید دوباره تشویقش می‌کردم. هورااا گفتم و دست زدم. استاد شاهین رخدادها را می‌خواند. سالاد الویه در سفر. سیب‌زمینی در املت. بیماریِ برادر و تعلیمِ ریتا.
خواهرم گفت:«باورم نمیشه همچین کاری کردم. بچم چه حسّایی رو تجربه کرد.»گفتم: «منم تا حالا کردم. عیب نداره.» دمِ دستی‌ترین جمله را گفتم. چون استاد داشت راجع به داستانی می‌گفت که خانومی یک نصفه نان را خریده بود و رسید خانه و دید همسرش نصف دیگر را خریده است. استاد با آب و تاب می‌خواند. خواهرم بغض کرد و رویش را آن‌ور کرد. استاد به کتاب آن خانمِ فکر کنم ایتالیایی رسید که راجع به مسایل روزمره‌اش نوشته و می‌نویسد. مسئله‌ی روز آن نویسنده برایش شده بود اثری ماندگار و بغض خواهرم برای من شده بود یک تصویر. برای تماشا. همان‌جا ایرپاد را از گوشم درآوردم. لبخندی زدم و با هم رفتیم قدم زدن و ساندویچ خوردن. از تجربه‌های تخمی‌ام گفتم. خودم را اُسکول‌تر نشان دادم تا کم‌تر خودش را سرزنش کند. شاید بگوید ارثی است و کاری نمی‌شود کرد.
۳. کانال تلگرامی زدم. خالیِ خالی. می‌خواهم چند تایی از نوشته‌هایم را بگذارم. همان‌ها که در گروه نویسندگی خلاق گذاشتم. اولین جایی که جدی شروع کردم به نوشتن. با استادی که عاشق کارش است. می‌خواهد شیر‌فهمت کند. نمک می‌ریزد و نمک ریختن را دوست دارد. تا حدی که شورش را درنیاوری. آن‌وقت از کوره درمی‌رود. تذکر می‌دهد. کمی شدید. چت‌ها متوقف می‌شود. کمی حالت موهای لَختش به‌هم می‌ریزد. چون سرش را چند بار محکم بالا و پایین کرده است. و سرانجام با یک جمله‌ی لطیف یا اشاره به هاشم آقا و شلوغ بازی‌هایش، اوضاع آرام می‌شود. چت‌ها رگباری می‌آید و استاد با همان لبخند ملیحش کلاس را ادامه می‌دهد.
استاد شاهین جایتان خالی. یک‌شنبه‌ها ساعت ۱۹:۳۰.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *