گزارش نیک — 11 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی

صبح لپ‌تاپم را باز کردم و نوشتم:«امروز می‌خواهم به‌جای دفتر در لپ‌تاپ هرزه نویسی کنم.» همین طور شروع کردم به نوشتن. خودم را مقید به موضوعی خاص یا ارزشمند نکردم. از صبحانه خوردن خاهرزاده‌هایم، جمع کردن تشک و بالش، حرف‌های بی‌سر‌وته خاهرزاده‌هایم، جیغ کشیدن و کتک‌کاری‌شان گفتم. از سردردم و نفخ شکمم و پی‌پی‌ای که به شکمم فشار آورد. موسی‌کو‌تقی‌های بی‌نمک و زشتی که با آن صدای مسخره روی ایرانیت حیاط می‌خاندند. بوی اتاق پذیرایی، بوی مو و دهن خاهرزاده‌ام.‌ گفتم و هِی به تعداد کلمات هرزم در پایین صفحه‌ی وُرد نگاه می‌کردم که چند تا شدند.
خیلی وقت‌ها فقط پُر می‌کنم. صفحات دفترم را. از درودیوار می‌نویسم تا آنچه که باید، بیاید. گاهی حین هرز رفتن جرات می‌کنم به فلانی درخاستم را بگویم. گاهی مصمم می‌شوم به انجام دادن یا ندادن کاری. گاهی با کسی در خطوط دفترم قهر می‌کنم و مطمئن می‌شوم که به‌درد هم نمی‌‌خوریم. گاهی می‌بینم چقدر فلانی خوب‌ است و چه صفاتی برایش در خط به خط دفترم می‌نویسم. گاهی پشت هم فحش‌های کاف دار می‌دهم. به یک اتفاق و معمولن به یک شخص. گاهی یک کلمه را چند بار تکرار می‌کنم. گاهی آنقدر تند در دفترم می‌نویسم که انگار خودکار در دست دیگریست و من تماشاچی‌ام. چند باری این حالت به من دست داد. حالا عرفانی‌اش نکنم. این خبرها نیست. فقط چون در حال و هوای خودم بود کلمات با سرعت زیاد بیرون می‌پریدند. انگار دری باز شده بود و کلی اسیر تشنه و گرسنه به بیرون می‌ریختند. آب و نانشان با ثبت شدنشان در دفترم بود. و من هول شده بودم برای هجومشان. وقتی دیدند از پسشان برنمی‌آیم فرماندهشان خودکار را از دستم گرفت. نام تک‌تک سربازان اسیرش را ثبت کرد. حالا دیگر اسیری برای امروز نمانده بود. همه روی خطوط دفتر به صف نشسته بودند و آب و غذا می‌خوردند. ساکت بودند‌. فقط صدای جویدن و ملچ‌ملوچ تعدادی از آن‌ها بود که اذیتم کرد.
موبایلم زنگ خورد. باید می‌رفتم پیش خاهرزاده‌هایم. دفترم را بستم و سربازان سُر خوردند روی خطوط و به خابی عمیق رفتند تا فردا صبح که دفترم را باز کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *