گزارش نیک — 9 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی

۱. شورش را درآوردی. این‌همه جوگیر بازی برای چه. واقعا با خودت چه فکری کردی. که یک استعداد کشف نشده‌ای و از حالا زندگی‌ات عوض می‌شود. که از حالا تاج سرت می‌گذارند و می‌گویند: تا حالا کجا بوی اِی شفتالو. اِی آلبالو. جمع کن کاسه کوزه‌ات را. نه بابا این خبرها نیست. کجای این دنیا عادلانه بوده که بخواهد آن جای مربوط به تو باشد. مخصوصن جای تو. کشور تو. شرایط این روزها و روزهای پیشِ‌رو. هیسسس. عاقل‌ها که فریاد نمی‌زنند. آرام گِله کن. دلت حلقه و اذان صبح می‌خواهد. مسیج احضاریه. اصلن تو خودت بی‌عرزه‌ای. این همه جوان دارند مثل آدم زندگی می‌کنند. پول در می‌آورند. گفتم: ساکت. همین استاد شاهین را ببین. در همین مملکت بوده و زندگی‌اش را ساخته. این‌همه شاگرد و دوست دارد. کاربلد است. سایت خفن دارد. خوب پول در‌می‌آورد. او مگر در آمریکاست. همین‌جاست. بلد است زندگی کند. برو یاد بگیر. از مملکت و وضع هم یک‌‌بار دیگر حرف بزنی تو را به آرزویت می‌رسانم. می‌دهم با الله اکبرِ صبح حلقه دستت کنند.
۲. نای نوشتن نداشتم. خاستم بپیچانم. معلوم است خودم را. چه کسی بیشتر از خودم، خودم را می‌پیچاند. گاهی آنقدر می‌پیچانم که دیگر نیاز نیست روی بند پهن شوم تا بادی بخورم. فقط یک اتو لازم دارم. تا چروک‌هایم باز شود. منظم و مرتب بروم سرِ جا‌لباسی. تا وقتی دوباره محض رضای دخترون، خودمه تو گِل بپِلکونم.
۳. این چند روز مشغول بودم. در خانه‌داری گُل نکاشتم. غروب که کارم تمام شد خاستم حالی به خاهرم بدهم. دیدم نان تمام شده. رفتم نانوایی. انتظار انتظار انتظار. ذهنم درگیر و حالم ناخوش. یک خانم دوست داشتنی سرِ صف صحبت می‌کرد. گوش نمی‌دادم فقط لبخند زدم چند باری. یک جا دیدم صدایش بلند شد و بعد به من نگاه کرد. خندید. خندیدم. نوبتِ من شد. مرد روپوش سفید گفت: کارتت کدومه. از جیبم درآوروم و گفتم: اینه. گفت: نه. کارتتو باید میذاشتی تو صف. اینجا توی این جاکارتی. آخ. تازه فهمیدم جمله‌های آخر آن خانم چه بود. داشت راجع به آن جا کارتیه درازه چوبیه مسخره می‌گفت. این‌که او هم نمی‌دانسته و کارتش را آنجا نذاشته. کلی با آقای روپوش سفید صحبت کردم تا راضی شد کارتم را پشت ده تا کارتِ دیگر نگذارد. دوازده تا نان بربری گرفتم و به خانه آمدم. روی تخت دراز کشیدم و اصلن درسِ عبرت نگرفتم. فراموشش کردم. تا الان که دارم می‌نویسمش. استاد شاهین. بعده صد و بیست سال نور به قبرت ببارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *