امروز ظهر گوشی به دست روی مبل لم دادم که خاهرزادهی کوچکترم اصرار داشت گوشی را به او بدهم. از او خاستم کمی صبر کند تا همین چند خط را تمام کنم. چند بار تکرار کرد و چون غرق خاندنِ نوشتهی همکلاسیها بودم، با عروسک پلاستیکیِ سفت و سختش چند ضربهی محکم به صفحهی گوشیام زد. یکهو بهم ریختم. یادِ صفحهی شکستهی گوشیِ خاهرم افتادم که همین هفتهی قبل با کلی هزینه درست شد و کار خودش بود. یاد گلسِ گوشیِ خودم افتادم که چند ماه قبل بین دندانهایش فشرد و هنوز ترکهایش است و کارِ خودش بود. هُلش دادم. بله این کار را کردم. ولی خیلی آرام. نمیدانستم خودش را مثل بازیگران بالیوود روی مبل پرت میکند و قلبم را بیشتر میلرزاند. حالا یک موجود کوچک با دهانی گشاد داد میزند و میگوید: «تو منو هل دادی. تو منو هل دادی. دیگه دوستت ندارم. خالهی بد.»
امروز عصر خانمی که با هم در پارک آشنا شده بودیم با من تماس گرفت. مادرِ همان دختر مو بور، که به او گفتم: «شما خیلی خوشگلی.» مادرش همان روز، قبل از خداحافظی شمارهام را گرفت و گفت: «از شما خوشم اومده و میخام شمارتونو داشته باشم.» تلفنی از احوال خانوادهام پرسید که هیچوقت ندیدشان و از احوال خودم و کارهایی که مشغولم. بعد از حرفهای تکراری چند لحظه سکوت شد. خاستم سکوت را پر کنم که گفت: «دخترم الان کنارم نشسته. بهم گفت مامان با اون خانم مهربون که بهم گفت خیلی خوشگلم زنگ بزن.» مانده بودم چه بگویم. گفتم: «ببوسینش و بگین خیلی خوشگل و دوست داشتنیه. دوست دارم بازم ببینمش تو پارک.» خداحافظی کردیم و به خانوادهام سلامِ دوباره رساند.