دیشب موشی آمده بود به آشپزخانه. احتمالن از حیاط یا انباری بوده. امروز به تلهی مقوای چسبی افتاد. او را در حیاط گذاشتند و ریتا و لنا با هیجان نشانم دادند. فکر کردم مرده است ولی تکان میخورد. کوچک بود و ناز. از دور دیدم و طاقت نیاوردم از نزدیک ببینمش. دلم آشوب شد و به خانه آمدم. داشتم رخدادکم را کامل میکردم که دوباره یاد موش افتادم. حالم بد شد. بچهها هنوز در حیاط بودند. رفتم به حیاط و گفتم: « بچهها نظرتون چیه موش رو برگردونیم پیش مامان و باباش؟» این را گفتم که انگار بلا گفتم. عین دو تا تولهسگ جیغجیغو فقط داد میزدند: « نه خاله این کارو نکن، لطفن خاله.» خاستم توضیح بدهم که دوباره شروع کردند به جیغ و داد. به خانه آمدم و در حالیکه موشِ چسبی از ذهنم بیرون نمیرفت، رخدادکم را تکمیل کردم و فرستادم در کانال خودم و باشگاه نویسندگی خلاق.
هنوز دستوپا زدنهای موش جلوی چشمم بود. تصمیم گرفتم یواشکی نجاتش دهم. وقتی ریتا داشت کفشهایش را میپوشید تا او را ببرم کلاس، سریع رفتم پیش موش. اینبار دقیقن بالای سرش بودم. تکانهایش کمتر شده بود و چند لکهی قرمز در اطرافش بود. حدس زدم احتمالن در تقلا برای رها شدن قسمتی از پوستش کنده شده و خونریزی کرده. سرم را کمی خم کردم و دیدم پاهای بسیار ظریفش به همراه شکم تپلیاش کامل به مقوا چسبیده و فقط گردن و سرش است که تکان میخورد. شک کردم بتوانم کمکش کنم. گفتم: «فکرِ این موش ولم نمیکنه. با خودم میبرمش بیرون و یه راهی پیدا میکنم.» مقوا و موشِ چسبیده به آن را در پلاستیکی گذاشتم و با ریتا راهیِ کلاسش شدیم.
در مسیر، ریتا برایم خاطره میگفت و من از چتجیپیتی راه حل برای نجات موش میخاستم.
« کمی روغن مایع یا زیتون به قسمتی که چسبیده بزن. کمی صبر کن. وقتی جدا شد آن قسمتِ روغنیِ روی بدنش را آرام با مایعظرفشویی و آب ولرم پاک کن. اگر زخمی شده و بیحال است سریعتر به دامپزشک یا مرکز نجات حیوانات برسانش.» به جملهی آخرش که رسیدم دوست داشتم چند تا مشت و لگد نثار چتجیپیتی کنم. آخر احمق جان خودمان تله گذاشتیم و حالا من موش را ببرم دامپزشکی؟ موش را؟
موبایلم را آرام در جیبم گذاشتم. ریتا را به کلاس رساندم و در مسیر برگشت پلاستیکِ موش را جلوی درِ خانه گذاشتم. نمیتوانستم از مقوا جدایش کنم و آنهمه خونریزی را ببینم. ترجیح دادم فقط جلوی چشمم نباشد.
ساعتی بعد که داشتم ریتا را از کلاس میآوردم دیدم یک گربه اطراف پلاستیکِ موش جست و خیز میکند. یا خورده بودتش یا از ذوقِ پیدا کردنش خوشحالی میکرد.
به خانه آمدم و مشغول نوشتن گزارش نیک شدم. هنوز نگاه ملتمسانه و دست و پای ظریفش جلوی چشمم بود. دیدم فقط جلوی چشم نبودن کافی نیست. هنوز موشِ چسبی نگاهم میکند.