سالواژه: شوق زندگی
دیوار
امروز موبایلم را روی آلارم نگذاشتم و گفتم هر موقع بخاهم بیدار شوم. یکبار حدودن هفت صبح بود که چشمهایم را نیمهباز کردم. سریع بستم و خودم را خاباندم تا نه صبح. مدیتشین پرانایاما انجام دادم. باز هم ذهنم هزار راه رفت. حتا نزدیک بود بغض کنم از بازسازیِ اتفاقی در ذهنم. دوباره برگشتم به بدن. به لحظه. جایی که هیچ چیزی یا کسی تهدیدم نمیکند. ادامه دادم و تمامش کردم. این چهارمین روز بود. راستی یکی دو تصمیم هم به ذهنم رسید موقع انجامش. تصمیمها تقریبن محکم بودند و امری. میگویم تقریبن چون اگر در روزهای بعد هم حسش کردم مطمئنتر میشوم. هنوز از آنها نیستم که یکبار چیزی به قلبم برسد و آنقدر شفاف باشم که درکش کنم. هنوز ذهنم در کار قلبم دخالت میکند. برای همین باید ببینم صدا از کجاست.
شروع به هرزهنویسی کردم و قبل از تکمیلش رفتم برای خوردن صبحانه. اتاقم را گردگیری کردم و جارو زدم. ظرف شستم و نشستم به نوشتن رخدادک. خاستم ننویسم و حتا بعد از نوشتنش هم منصرف شدم برای ارسالش. با خودم گفتم:« کمالطلبیِ تخمیتو بذار کنار. تا حد امکان پای عهدت بمون. روزی یه رخدادک. مثل قرص ویتامین D3 که هر روز یکی بعدِ نهارت میخوری.» فرستادم رخدادک را و یک لایک به خودم گفتم.
نهار قرمهسبزیِ جا نیفتادهای خوردیم. ظرفها را شستم تا آینهی دقم نشود برای غروب. دوباره استراحتی کردم و بعد ادامهی هرزهنویسیهایم را نوشتم. وبینار را با تاخیر وارد شدم و سریع هم خارج شدم.انگار از لایِ در سَرک کشیدم و بعد فرار کردم. نمیدانم چرا؟
دیدم برای داستانک هیچ کاری نکردم. شروع کردم روی کاغذ به نوشتن. با خودم صحبت کردم. گفتم:« تو دختری یا پسر. قصهات چیست. در گورستانی و داری گودالی میکنی یا داری به یک جنازه تجاوز میکنی. یا نه یک قصهی تکاندهنده نیستی و یک احساسی هستی که به زیبایی قصهای میسازد و در ذهن میماند.» هیچی. آخر که داشتم دفتر را میبستم به ذهنم رسید راجع به همین دختر سیزده ساله که داستانش را شنیدم و با مردی چهل ساله ازدواج کرده بنویسم و داستانک را با حضورش در سالن آرایشگاه شروع کنم. اضطرابش و حتا چند تا لواشک توی کیفش. موقع خاندن خطبهی عقد، دختر در حال جویدن لواشک باشد. دوباره ذهنم مشغول شد که اصلن مادرِ این دختر چطور روابط جنسی را برای دخترِ کوچکش توضیح داده. او که هنوز ذهنش درگیرِ جامدادی و دفتر با طرحِ لبوبوست چطور میتواند مرد عریان چهل ساله را با دم و دستگاهش هضم کند؟ وحشت نمیکند؟ نمیخاهد برود بغل مادرش بخابد؟ نتوانستم خودم را جای آن دختر بگذارم و چیزی بنویسم. فعلن منصرف شدم از این داستان. دنبال چیز دیگری هستم.
دلار ۲۵۸ هزار تومان است.باید برای اجارهی خانه کاری کنم. نمیدانم چرا اینقدر از برنامهی دیوار بدم میآید. برایم سنگین است وقتی واردش میشوم. در فیلترها رهن و اجاره را میزنم. تعداد اتاقهای خواب و داشتن یا نداشتن پارکینگ و انباری و بعد که اعمال فیلتر را میزنم چند خانهی تخمی برایم میآورد که تا بغض کردن میروم. آخر بیناموس این خرابهها چیست که برایم میآوری؟ این رهن و اجارهها از کدام سوراختان درمیآید؟ امیدوارم برای تمام سوراخهای باعث و بانیاش هزاران اتفاق بیفتد. ساعت ۱۹:۵۰ است. ببینم تا چند ساعت آینده چه میبینم و میشنوم و میفکرم؟
ساعت از ۱۲ شب گذشته. بالاخره توانستم رخدادک را در روز خودش بفرستم و شاید وقتی خالی کنم برای کارهای دیگرم. همین چند دقیقه قبل خاهرزادهام وارد اتاق شد. برق را خاموش کرده بودم و گوشی در دستم بود. سریع خودم را به خاب زدم. آمد بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم. چشمانم را باز کردم و بغلش کردم. همانطور که مرا میبوسید گفت: « خاله اینقد دوسِت دارم.» اینقد یعنی خیلی زیاد. کلی فشارش دادم و با گفتن شببخیر از اتاقم بیرون رفت. من هم میروم با همین گرمای بوسهای لِنا بخابم.