گزارش نیک — تو یکی نه‌ای هزاری — 9 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی
تو یکی نه‌ای هزاری

امروز ساعت شش صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. چون دیشب را مثل بچه‌ی آدم به‌موقع خابیدم. صورتم را شستم و نشستم به مدیتیشن کردن با حسین اورا. تمرین تنفسی پرانایاما که در آن دم و بازدم با دهان انجام می‌شود. بین نفس‌ها خمیازه‌هایی بود که سراغم می‌آمد. یادِ آن دو تا عوضی هم افتادم و داشتم فکر می‌کردم که کاش یک گروه اراذل و اوباش می‌شناختم و آن‌قدری پول داشتم که می‌فرستادم‌ سر‌وقت‌شان تا بدانند نتیجه‌ی کارشان چیست. یک‌هو یادم آمد که وسط مدیتیشنم. دوباره چند نفس کشیدم. با دمِ اول، شکم را پر کردم بعد قفسه سینه و در نهایت بازدم از دهان. دوباره رفتم سراغ آینده‌ی نامعلومم. فکرِ کار و خانه. یادِ آن عزیزم افتادم که نمی‌دانم چطور می‌خاهد با این غم کنار بیاید. باز یادم آمد در مدیتیشن هستم. خمیازه‌ای کشیدم و دوباره شکم و قفسیه سینه را از هوا پر کردم و بعد با دهان به بیرون دادم.
به باشگاه آمدم و برنامه‌ی امروزم را که پایین تنه بود شروع کردم. ست‌های طولانی که تمام نمی‌شد و من تمامش کردم. گاهی خودم تعدادش را کم می‌کنم چون دلیلی نمی‌بینم انقدر طولانی شود. موقع رفتن روی ترد‌میل هم مربی‌ام می‌گوید صد کالری بسوزان و به نظرم هشتاد تا کافیست.
در زمان استراحت بینِ دو ست بودم که یکی از خانم‌های دوست‌داشتنی باشگاه شروع کرد به صحبت کردن با من.
« معلومه حرکت سختیه.» — اره خیلی سخته. « من معمولن حرکتای شکم و جلو بازو رو نمیرم. فقط پایین تنه.» — ای بابا حیفه. همه‌ی بدنتونو باید بسازین و عضلانی کنین. صدای موزیک باشگاه کم شد و من هم‌چنان نطق می‌کردم .همان موقع بزرگترین باسنی که از نزدیک دیده بودم از جلویم رد شد.
— من اصلن خوشم نمیاد یه سریا میان و فقط پایین تنه می‌زنند. چه خبره. اون حجم از رون و باسن نیاز نیست و باید همه‌ی بدن ساخته شه.
جمله که تمام شد صدای موزیک بلند شد و من به خودم آمدم که این چه حرفی بود موقع رد شدن آن خانم بزرگ باسن گفتم. من هیچ منظوری نداشتم و فقط یک هم‌زمانی رخ داد. خجالت کشیدم و چند بار که چشممان به هم افتاد دیدم نگاهش را می‌برد سمت دیگر و خبری از آن لبخند‌های بی‌مزه‌ی‌مان نیست. کاش می‌توانستم بگویم به تمام مقدساتت که قطعن مقدسات من نیست، باسن تو زندگی مرا تنگ نکرده. هر چند چشم همه به توست وقتی وارد باشگاه می‌شوی ولی من هیچ‌وقت به عضو بدنت بی‌احترامی نمی‌کنم و پَروار بودنش فقط به خودت ربط دارد.
با همان عذاب وجدان هرزه‌نویسی‌هایم را بعد از تمرین نوشتم و کمی بهتر شدم. راستی مدتی‌ست خودکار را رهاتر دستم می‌گیرم. خودکار روی کاغذ می‌رقصد و خطم با این‌که بدتر می‌شود ولی خودم بیش‌تر کیف می‌کنم.
ساعت از یازده گذشته بود که رفتم برای خرید‌های چسکی. گچ برای نوشتن قیمت‌های بوفه روی تخته سیاه و یک کمربند نارنجی برای ریتا.
با خستگی به خانه رسیدم و خاهرزاده‌ها عین دو تا جوجه اُردک دنبالم بودند از این اتاق به آن اتاق و مدام بدقولیِ دیروزم را یادآوری می‌کردند. گفتم: « باشه می‌برمتون. فقط بذارین یکم دراز بکشم.» ده باری در اتاقم را باز و بسته کردند و دیدند من خیره‌ترم و چشم‌هایم را باز نمی‌کنم. آخر با بوس‌های لنا چشمانم را باز کردم و راهی باغ ملی شدیم.
داشتم دو تا خاهرزاده‌ی احمقم را تاب می‌دادم که دیدم یک خانم با دخترش آمدند و او هم مشغول تاب دادن شد. به رسم ادب یکی دو بار که چشم تو چشم شدیم لبخندی زدم. پا نداد ولی من ول‌کن نبودم. بار سوم لبخندم عمیق‌تر شد و او هم لبخند زد.
« از ساعت یازده اومدم بیرون که کارامو بکنم تا دو برگردم خونه ولی مگه این بچه گذاشت. گفت بریم پارک بعدشم میگه باید ترامپولینی بیاد و بازی کنه بعد بریم. خسته شدم.»

— عزیزم واقعن خسته نباشین. فک کنم تا ساعتای چهار و نیم اینا نیاد ترامپولینی.
« وای چه دیر. نمی‌دونم چی بگم بهش. حرف حرفِ خودشه. تو همین چند ساعت یه تومن واسش خوراکی خریدم. هنوز ترامپولین و اینا مونده.»
بعد از این‌که هر دو کلی بچه‌ها را تاب دادیم و دستانمان هم تاب برداشت، رفتیم نشستیم روی نیمکت به صحبت کردن. کم‌کم یک خانم حدودن شصت ساله‌ی خوش‌خنده هم آمد کنار ما نشست. معمولن دو سه جمله می‌گفتم و دوباره سرم در گوشی بود تا رخدادکم را کامل کنم و بفرستم. صحبت‌های آن دو گرم شد و من هم رخدادک را تکمیل کردم و بچه‌ها را ساعتی به پدرشان سپردم و آمدم نیمکت کنارشان دوباره نشستم. ساعت پنج بود و شروع وبینار نویسندگی. وارد وبینار شدم و خانم شصت ساله‌ی خوش خنده آمد کنارم نشست. خاست اگر مزاحم است برود و من گفتم: نه اصلن کاری ندارم. رویم نشد. از وبینار خارج شدم و نشستیم به صحبت. چند دقیقه‌ی بعد مادرِ آن دخترِ پر‌هزینه هم آمد و کنارمان نشست. رفته بود تا برای دخترش دوباره بستنی بخرد. دخترش اولی را چند دقیقه قبل انداخته بود روی زمین و حالا داشت دومی را می‌خورد. ما سه تا روی نیمکت بودیم. من کم‌تر و آن دو تا بیشتر صحبت می‌کردند تا یکی از خانم‌های چادری آمد بالای سرم.
« خانم مشغول صحبتین و شالتون افتاده رو شونتون. لطفن سرتون کنین.» — نیفتاده خودم انداختم رو شونم. خیلی هم راحتم. « این‌جا مکان عمومیه باید شال‌تونو بپوشین.» — به کسی ربطی نداره. مگه من به خاطر اون چادر سیاهی که سرته چیزی می‌گم. اون پارچه سیاه خُلقمو تنگ کرده و داره حالمو بهم میزنه. « چه ربطی داره. این قانونه و این‌جا هم عمومیه. باید سرت کنی.» حالا دیگر صدای من بالا رفته بود و تقریبن داد می‌زدم. — به تو چه. اصلن نمیخام سرم کنه. اینقدم نزدیکِ من وانستا. برو کنار برو اونور نمی‌خام ببینمت. مگه نمی‌گم نزدیک من نباش. و حالا صدایم بالای بالا. — گفتم برو اونو. « داد نزن. صداتو بیار پایین. نمیرم.» این‌ها را می‌گفت و به چپ و راستش نگاه می‌کرد. انگار منتظر کسی بود. می‌ترسیدم. گفتم نکند چند تا مرد عوضی شبیه خودش باشند و بریزند روی سرم. ولی این افکار مانعم نشد. صدای من از زمستان پارسال بلند شده چون دیدم اگر آرام صحبت کنم یعنی ترسیدم از شما. ولی من تا آخرش هستم. من خاهر‌زاده دارم و می‌خاهم بدون این دغدغه‌ها بروند بیرون خانه و خوش باشند. اگر من امروز چیزی به این‌ها نگویم تمامِ زحمتش می‌افتد روی دوشِ تمام این بچه‌های پارک و بچه‌های دیگر در ایرانم.
تو یکی نه‌ای هزاری، تو چراغ خود برافروز
آن خانم نصیحت‌کن مسئولیت دینی‌اش را انجام داد و رفت و آن دو خانم کناری‌ام فقط تشویقم می‌کردند و می‌گفتند چقدر عالی جوابش را دادم و نترسیدم. بغض کردم و کمی اشک ریختم و آن دو ساکت شدند. نه از ترس. دوباره یادِ اوایلِ زمستان پارسال افتادم. صدا‌ها.
بعد ازکمی سکوت خاطره‌هایی گفتند شبیه همین اتفاق تا آرامم کنند و بگویند کنارم هستند و با من موافقند. ریتا و لنا از پیش پدرشان آمدند و در ترامپولین مشغول پریدن بودند. ما سه تا هم برعکس روی نیمکت نشسته بودیم تا من حواسم به بچه‌ها باشد و هم‌چنان صحبت کنیم. پاهایمان در باغچه بود و تازه چمن‌ها آبیاری شده بود. ولی اصلن مهم نبود گِلی می‌شویم چون بحث داغ بود.
داستان دختری را شنیدم که با پسری همین چند ماه قبل فرار کرد و بالاخره خانواده‌ی دختر رضایت داد به ازدواجشان. عقد دختر سیزده ساله با مرد چهل ساله. ضرب و شتم خاله‌ای با پسری رهگذر که دید به خاهرزاده‌اش در خیابان تنه زده و رقص خانم شصت ساله‌ی خوش‌خنده کنار تخت‌خاب پدرِ بیمارش برای دادن روحیه به او.
حالا دیگر نزدیک‌تر بهم نشسته بودیم و موقع خندیدن و ریسه رفتن روی پای هم می‌زدیم. همین‌قدر راحت شده بودیم با هم. موقع خداحافظی کلی هم را بغل کردیم و آرزوی خوب خاستیم برای هم.
خاطرات باغ ملی تمامی ندارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *