گزارش نیک — 3 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

۱. صبح با صدای جیغ و داد گنجشک‌ها پشتِ پنجره‌ی اتاقم بیدار شدم. معلوم نبود باز چه برنامه‌ای دارند.‌ دیدم هنوز زود است و خودم را خاباندم. ساعت نه و ربع چشمانم را کامل باز کردم و بعد از زدن آب به دست و صورتم شروع کردم به هرزه نویسی. به شکم روی تخت‌خاب دراز کشیدم و با سرعت زیاد نوشتم. قبل از نوشتن و روشن کردن اینترنت گفتم: «مدیتیشن کن مینا. واست از همه چیز مهم‌تره.» گوش ندادم و کارِ خودم را کردم.
۲. نزدیک ظهر بود که یک نفر به من پیام داد از کانال مدرسه‌ی نویسندگی. آن‌جا نوشته‌ام را خانده بود و میخاست با من صحبت کند. پروفایلش دختری جوان و عروسکی بود.‌ شروع کرد و گفت خاهری ندارد. تازه ازدواج کرده و خیلی نیاز دارد با کسی هم‌صحبت شود. پرسید می‌تواند راحت باشد و جواب دادم بله. از سن و سالم پرسید و این‌که مجردم یا نه. دوباره از من پرسید که می‌تواند با من راحت باشد و دوباره جوابم بله بود. سوال را پرسید. راجع به روابط جنسی زن و شوهر بود. گفتم از مشاور و متخصص و این‌ها بپرس من نمی‌توانم راهنمایی کنم. تشکر کرد و کمی هم ناراحت شد که خاهر بزرگش نتوانست کمکش کند.
هر چه که بود من واقعن در آن لحظه دوست داشتم کمکش باشم ولی قصه سمت و سوی دیگری رفت که تخصصم نبود و شاید هم بازیچه‌اش بودم.
۳. امروز بالاخره رفتم سراغ مرتب کردن سایتم. همه‌ی نوشته‌هایم را که در کانال تلگرامم بود آن‌جا هم گذاشتم. جان گرفت و ذوق کردم از دیدنش.
۴. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. قرار شد پنج داستانک را در بیست و پنج دقیقه بنویسیم. وقتی استاد نمونه داستانک را می‌خاند من فقط صدای زر‌زر‌های خاهر‌زاده‌هایم را شنیدم و سعی کردم بفهمم داستانک چیست. بیست و پنج دقیقه شروع شد و در دفترم شروع کردم به نوشتن. اول راجع به گیجی‌ام نوشتم و کم‌کم چیزی به ذهنم رسید. هر چه پیش رفت اوضاع بهتر شد. دوباره گیجی به سراغم آمد و صدای زنگِ ساعت آمد. وقت تمام شد. همین که آمدم و با گیجی نوشتم بهتر از ننوشتن است. نوشتن با گیجی شروع می‌شود. کم‌کم جان می‌گیرند کلمه‌ها و جای درستشان را پیدا می‌کنند. تو فقط بنویس بقیه‌ی کار با آن‌هاست.

این روزها گرفتار و ناراحتی. حالا درد جسمی هم اضافه شده و فقط خودت میدانی چه باری را تحمل می‌کنی. حرفت را کسی نمی‌فهمد حتا نزدیکترینت. چرا؟ چون داری خلاف موج جماعت حرکت می‌کنی. وقتی بزرگتر حرفی می‌زند تا یک جایی می‌توانی مخالفتت را بگویی و بیش‌تر از آن تو یک زن وقیح هستی که حدش را نمی‌شناسد. می‌گویند بچه‌داری‌ات را بکن و این‌ها را به مرد‌ها بسپار. او به دوش نگرفت و بار به گردن تو افتاد. حالا همه تو را سرزنش می‌کنند. همان‌ها که بار‌ها از قصه‌ی زندگی و دخالت مثلن بزرگترهایشان گفتند و آتشی که به زندگی‌شان افتاده با این دخالت‌ها. آن‌ها می‌گفتند ما احترام نگه داشتیم و نخاستیم همه چیز را از بین ببریم. دروغ می‌گویند و تو باور نکن. جرات تو را نداشتند و ندارند. مردی را هم اطرافم ندیدم که این جسارت تو را داشته باشد. زمان می‌گذرد و عاقل‌تر می‌شویم. چند سال بعد برایت کف می‌زنند که چقدر خوب آن موقع حقت را گرفتی و نگذاشتی از آن داستانی مظلومانه بسازی از خودت و برای دخترانت تعریف کنی. هر چند می‌دانم که برایت کف زدن احمق‌ها اصلن مهم نیست.
تو تنهایی و همه سرزنشت می‌کنند و من برایت کف می‌زنم. امروز و نه در آینده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *