سالواژه: شوق زندگی
۱. صبح زود از خاب بیدار شدم. از شدت خستگی فکر میکردم هنوز خابم و باورم نمیشد در حال رفتن به سمت دستشویی هستم. انگار همینطور که میرفتم یکی یقهام را از پشت گرفته بود که برگرد و بخاب، داری خاب میبینی. ولی من بیدار بودم و داشتم بجای خاهرم آماده میشدم که بروم و کرکره را بالا بدهم.
۲. همان اتفاقی که دلشورهاش را داشتم افتاد. نمیدانم چه میشود فقط فهمیدم که تو برای گرفتن حقت چهکار میکنی. شاید امثال تو باعث شود که فکر نکنند میتوانند هر غلطی بکنند و تو چون زنی نباید در این چیزها دخالت کنی. تو یکتنه رفتی و جنگیدی.
۳. غروب خاهرزادههایم را بردم پارک. بستنی، بازی، ترامپولین، نان و پیراشکی و دوباره بازی. حدودن سه ساعت در حال تفریح بودند. به خانه که برگشتیم خاهرم از خاهرزادهی بزرگترم پرسید: خوش گذشت؟ جواب داد: نه اصلن. خیلی حیف است که کوچکند و دیگر مثل قدیم، کتک زدن بچهها مرسوم نیست.
۴. رخدادکی نوشتم. فقط رخداد است. یک سوم باقیمانده که برداشت یا سوال یا هر چه که هست، به ذهنم نمیرسد. خشکیده است.
امشب پرندهای با بالهای رنگارنگ و صدایی زیبا آمد و نشست لبِ پنجرهی اتاقم. گفت برایم هدیهای آورده. گفتم از سمت چه کسی؟ گفت: میزبان. اول خودم را به کوچهی علی چپ زدم. بعد دیدم با من سازگار نیست این رفتار. هم برای پرندهی خوشخبر کم لطفیِ من است و هم برای میزبانِ آن شب. هدیه را گرفتم و از پرنده سپاسگذاری کردم و نشستم در اتاقم. هدیه در جعبهای کوچک بود. حس میکردم کمی دستانم گرم شده. لامپ اتاق کم نور است و میدیدم از اطراف جعبه کمی نور زرد میتابد. لحظاتی جعبه را درست گرفتم. دیگر طاقت نیاوردم. درش را باز کردم و و نورش لحظهای چشمانم را تار کرد. خوب که نگاه کردم دیدم خورشیدی به اندازهی بند انگشت کوچکم درون جعبه میتابد. لبخندی زدم. بدون معطلی خورشید گرم و نورانی را در دستانم گرفتم و آنرا روی قلبم گذاشتم. تنم کمی گرم شده و قلبم لبخند کوچکی زد. همانطور که دستم روی قلبم بود هم برای پرنده زیبا دعا کردم و هم میزبان.