سالواژه: شوق زندگی
۱. صبحم را با پیام ساره جان شروع کردم که یک مورد اصلاح در نوشتههایم دیده بود و گفت انجامش دهم. در راه موزیکهایی که فرستاده بود گوش دادم و لذت بردم. سارهی باسلیقه. هم در نوشتن و هم انتخاب آهنگ. امروز دومین جلسهی تمرینِ برنامهی جدیدم است. پرفشار است و باید دنبال مربی بُدوم تا بگوید کجایم را با چه دستگاهی خم و راست کنم. مربی با شخصیت و دوست داشتنیِ من. دلم خیلی میخاست که خصوصی با مربی تمرین داشته باشم. لذت عجیبی دارد. هر ست را با تو میشمارد. خودم گاهی یادم میرود سه یا چهار ست زدم. معمولن هم بنا را بر بیشتر میگذارم و میروم سراغ حرکت بعد. مربی که باشد برایت دمبل و تشک میآورد. تمام توجهش به تو است و میتوانی کلی سوال بپرسی بدون اینکه معذب شوی که شاگرد خصوصیاش منتظر است. چون تو هم به اصطلاح ویآیپی هستی. فعلن شرایطش نیست و کمکم منم ویآیپی میشوم. امروز چند عضو جدید به باشگاه آمدند. چرا بعضی دخترها انقدر زیبایند؟ فقط من نبودم که زل زده بودم. چند نفری بودیم و باز هم هیجانزده شدم از اینهمه تناسبات.
۲. امروز رخدادکم نمیآمد. کلی زور زدم. یکی نوشتم. همان که پسرها زل زده بودند به خاهرزادهام و آرزوی دختر داشتن میکردند. چیزی از آب در نیامد. دومی را نوشتم. همان خرید هویج و قصهی عاشقانه. مالی نبود ولی بد هم نشد. قرار گذاشتهام هر روز بنویسم یک رخدادک. فعلن که عملی شد. ولی از حالا نگران کار کردنم هستم. حوصله ندارم. خیلی سال کار کردم و کلی آدم خوب و مزخرف دیدم. قضیهی کار یک چیز است و اینکه مجبور شوم در رشتهام دوباره مشغول شوم چیز دیگر. مثل زنی که از خانهی همسر رفته بخاطر ناسازگاریاش با او و حالا بخاهد برگردد و با او زیر یک سقف باشد. دقیقن همین حس را دارم و حتا بدتر. و وقتی مشغول شوم در آن کاری که دوست ندارم، چقدر زمان دارم برای نوشتنم؟ دوست دارم با علایقم جور باشد. اصلن همین الان میخاهم یک کار مرتبط با من جور شود. اگر شد خبرش را میدهم.
۳. الان ساعت یازده و بیست دقیقه است و تا همین بیست دقیقهی قبل در کلاس بازخوردهای داستان کودک بودم. سردردم. چشم راستم تیر میکشد. انگار سرِ نماز بودم و به من تیراندازی کردند. با این تفاوت که درد تیر را حس میکنم و نمیتوانم از چشمم ببرون بکشمش. شاید با این تیر زیباتر باشم؟ نه نه آنوقت میگویند به نامحرم نگاه کردم و تیری زهرآلود نصیبم شده. آن را بیرون میکشم. نه برای حرف بقیه. برای خودم. داستان کودکی که نوشتم کشمکش ندارد. دو چشمم را لازم دارم. این انگشت وسط همیشه کار دستم میدهد. شاید یکی دیگر بنویسم. بچهها عالی نوشته بودند. استاد هم صبورانه خاند و ما را خنداند.
میروم که بخابم. خوشحالم نیمی از گزارشم را قبل از جلسهی بازخورد نوشته بودم.
نه حواسم به سالواژه بود و نه برای کارم چیزی به ذهنم رسید.