سالواژه: شوق زندگی
بیشتر روز را خابیدم. قرص میخورم و گیجم و فقط میتوانم روی تختخاب پهن شوم. دوباره سرماخوردگی آمد و غافلگیرم کرد. باز هم لپتاپ را بیخیال میشوم و با گوشی تایپ میکنم.
مدتیست سرد شدهایم. حرفمان با هم کم شده. جواب سوالاتِ هم را میدهیم ولی بیشتر وقتها سرمان پایین است که چشمهایمان کمتر حرف بزنند. سرت پایین است ولی میدانم در دلت چه خبر است. نگرانِ منی. نمیدانی چطور کمکم کنی. یکبار هم که مشغول نوشتن بودم و چند کاغذ دوروبرم بود، گفتی: «داری چیکار میکنی؟» منتظر جواب نبودی. سوال را گفتی تا از خودم بپرسم. اگر جواب میخاستی برایت میگفتم با ذوق. که استاد شاهین از نوشتهام تعریفی کرده و خوشحال شدم. میگفتم رخدادکم را پین کرده در کانال و ذوق کردم. به تو میگفتم که وبسایتی دارم و میتوانی اسمم را در گوگل بزنی و عکس و نوشتههایم را ببینی. به تو از کانال تلگرامم میگفتم. به تو از داستانهای دیگری که در ذهنم وول میخورند و هنوز ننوشتهام میگفتم. از آن روز وقتی بساطم را پهن میکنم برای نوشتن معذب میشوم. اینکه چطور نگاهم میکنی؟ برای نگرانیات نمیتوانم کاری کنم. میدانم که در رشتهی دانشگاهیام کلی سابقهی کار دارم و باید به فکر آینده باشم. فعلن فکری برای آینده ندارم. نمیدانم آینده چیست و آیا میبینمش یا نه؟ دیگر نه از آینده میترسم و نه علاقهای دارم به آن. حتا ذهنم کار نمیکند که باید چه تصمیمی گرفت تا چند سال آینده شرایطم بهتر باشد. فعلن چیزی در آن نمیبینم ولی همین نوشتنهای دستوپا شکسته مرا همراهی میکند تا پایان روز. تا اینکه خودم را از لبهی طاقچه سُر ندهم. دیگر حتا به آن قندان بلوری هم حسادت نمیکنم.
بزودی تصمیمی میگیرم که توام راحت باشی. بلاتکلیفیام کمتر اذیتت کند. برای تو بلاتکلیفیست و برای من شروع زندگیِ جدیدم. امروز به ذهنم رسید که شاید فلان و بلان شود، آنوقت میبینند چیزیی در چنته داشتی و برایت کف میزنند و دیگر دفتر و دستکت برایشان مسخره نیست. بعد دیدم نه. آنرا هم نمیخاهم. من بلدم چطور یک چیز ساده را پتکی کنم بر سرِ خود. به شما نمیگویم از قصههایم. نه از آنها که نوشتهام و نه از آنها که در دل دارم. این چند سال را متفاوت از قبل زندگی میکنم. شوقم را زندگی میکنم، حتا اگر بارها بگویی: «داری چیکار میکنی؟»