سالواژه: شوق زندگی
امشب اولین بار است که گزارش نیکم را در لپتاپ مینویسم. در همین ابتدا نیمفاصله و پیدا کردن حرف ژ حالم را گرفت. ولی من سمجتر از این حرفها هستم و کارِ خودم را میکنم. حالا نه همیشه. گاهی مثل یک ظرف چینی، شکننده و حساس میشوم. کسی میآید از طاقچه کتابی بردارد. ناگهان آرنجش به قندان چینی میخورد و قندان میافتد روی پُشتی و از آنجا به پارچ آب سرِ سفره و شَتَرق میشکند. هیچ قندی داخلش نیست. خالیست و مدتهاست که یک قندان بلوری جایش را گرفته. پسر همزمان یک آخ میگوید و مادر میگوید فدای سرت و پدر و دختر فقط چند لحظه دست از غذا خوردن میکشند. پسر کتاب را در دست گرفته و بالای سفره ایستاده و تماشا میکند. مادر اجازه نمیدهد پسر در جمع کردن شکستهها کمک کند. پدر همان موقع پارچ آب را برمیدارد و یکی ازتکههای قندان که کنار پارچ افتاده و به بدنهی خنک آن تکیه داده روی سفره پهن میشود. مادر سریع آن تکهی شکسته را هم برمیدارد و در دامنش میریزد. حالا تمام تکههای بزرگ و کوچک قندان کنار هم هستند. آن تکهی کوچکتر گریه میکند. تکههای بزرگتر بغض دارند و چانهیشان میلرزد. بزرگترین تکه ولی نه اشکی و نه بغضی. سرش را بالا آورده و از سوراخی که دستان زن با حلقه زدن دور دامنش درست کرده به بیرون نگاه میکند. سینههای آویزان، گردن با پوستی شُل و کمی تیرهتر از بدن، چانه با دو موی کلفت که یکی به چپ و دیگری به راست روییده و سوراخهای دماغِ بزرگ با کلّی مو. یاد اولین روزی که به این خانه آمد افتاد. سالهای خیلی دور. مدتی را در اتاق کوچک خانهی مادرِ این زن بود. در کارتن بود و کلّی وسیلهی دیگر رویش چیده شده بود. دو روز قبل از عروسی همهی کارتنها را بارِ یک وانت کردند و آوردند اینجا. با چه احتیاطی او را از کارتن درآوردند و کنار بقیهی سرویس چینی چیدند. چه عزت و احترامی. تا اینکه چند سالی گذشت و یکییکی ظرفهای چینی شکست. اولی یک نمکدان بود. موقع آوردن بشقابها سرِ سفره سُر خورد و به گلدان کنارِ هال خورد و شکست. الان چند تکه از سرویس چینی بیشتر نمانده. همان ها را هم دخترش قرار است ببرد به خانهی همسرش وقتی عروسی گرفتند. بشقابها را بزند روی دیوار و با بقیه هم جاهای دیگرِ خانه را تزیین کند. حالا دیگر زن به آشپزخانه رسیده و به سمت سطل زباله میرود. سر و صدای تکههای دیگر بلند شده. حالا همه گریه میکنند. حالا تکهی بزرگ بغض میکند. میخاهد به گذشتهی شیرینش فکر کند. آنهمه قند و آبنبات و شکلاتی که در او میریختند. لبخندی میزند و همان موقع اشکش سرازیر میشود. حالا زن رسیده به سطل زباله. دامنش را میآورد بالا و پدالِ سطل زباله را میزند تا درش باز شود. صداها بلندتر میشود. بوی زباله ها یکهو به دماغِ تکههای چینی میخورد. شروع به سرفه میکنند و صدای گریهیشان را بلندتر از سرفهها میکنند. حالا زن گوشهی دامنش را باز کرده و میخاهد به آرامی بدون اینکه تکهای از قندان به بیرون سطل زباله پرتاب شود، آن را راهیِ زبالهدان کند. صدای فریادی در دامن زن پیچید. —میتونستیم خودمونو یکَم بکِشیم کنار وقتی که اومد کتابو برداره. تو نخاستی. میخاستی بری. ولی من دوست داشتم هنوز باشم. حتا اگه نه قندی توم بریزن و نه شکلاتی. این را همان تکهی چینی گفت که به دیوارِ خنک پارچ آب تکیه داده بود. تکهی بزرگ چشمانش را بست. این آخرین جملهی تکههای قندان چینی بود. حالا همه در سطل زباله پراکنده شدهاند. چشمانشان بسته شده و تکههای هندوانه و ماکارونیِ شب قبل و پوست هلو از بین آنها دیده میشود. زن پایش را از پدال سطل زباله برمیدارد و دامنش را تکان میدهد تا کمی چروکش باز شود. برمیگردد برای خوردن بقیهی غذایش. دختر به حیاط رفته و با نامزدش صحبت میکند. پسر کتاب را روی میز گذاشته و موبایلش را چک میکند. مرد هم از قندان بلوری قندی برمیدارد و چای میخورد.
همان قندان چینی هستم با کلی تکههای متفاوت در من. یکی شوق زندگی دارد و یکی دلش پَر میزند برای رفتن. یکی حرفی نمیزند و نگاه میکند. گاهی همهمهی منها اذیتم میکند. ولی اینها تکههای من هستند و بدون آنها هیچ منی نیست. فقط حواسم را جمع میکنم که خودم را از لبهی طاقچه سُر ندهم پایین چون جوابی برای تکههایم ندارم.