گزارش نیک — 1 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

۱. امروز آخرین جلسه‌ی تمرینم بود در این هفته. چقدر برایم سخت شده نوشتن. نمی‌دانم چطور ادامه دهم همین باشگاه رفتنم را تا چه برسد به بقیه‌ی کارها. مربی سرش خلوت است و برنامه‌ام را صبورانه توضیح می‌دهد. بالای سرم می‌ایستد و می‌خاهد که چند بار انجامش دهم. خیالش که راحت شد می‌رود. صبح اتفاقی افتاد. دل‌شوره دارم برایش. نمی‌دانم راه درست کدام است. با همین دل‌مشغولی ورزش سنگینی کردم و راهی خانه شدم. هر چه می‌گذرد این کلاف بیشتر به‌هم می‌پیچد و مغزم بیشتر چرت‌و‌پرت می‌گوید. به خانه می‌رسم و کمی از این کلاف را در خانه هم می‌بینم که به دور چشم‌ها و قلبش پیچیده. کاری از دستم برنمی‌آید. خودم را به ندانستن می‌زنم و به کار‌هایم می‌رسم. با خاهرزاده‌هایم بازی می‌کنم و برنامه‌ی تمرینم را در گوشی می‌نویسم تا هفته‌ی بعد فراموش نکنم.
۲. نهاری درست می‌کنم از سرِ بی‌حوصلگی. خبرداغ‌تر می‌شود و نگران می‌شوم.
۳. ساره جان برایم موزیک زیبایی می‌فرستد با شعری دلنشین. حالم بهتر می‌شود. ساره خبرم را می‌گیرد و همراهی می‌کند. دلش بزرگ است و می‌خاهد غمی کم‌رنگ کند در حد توان و می‌تواند.
۴. خاهرزاده‌ام را به باشگاه می‌برم و به دوستِ خاهرم می‌سپارم و برمی‌گردم. دوش می‌گیرم. می‌خاهم در حمام بمانم تا وقتی چیزی به ذهنم برسد. ولی این خبر‌ها نیست. می‌گویند پروانه است و اگر به دنبالش بروی، فرار می‌کند. بدون گرفتن پروانه‌ای بیرون آمدم و مشغول نوشتن گزارشم هستم.
نمی‌دانم چرا گاهی با یک رفتار و حرف اینقدر دلم سرد می‌شود. سرمایی که تا استخانت رفته و می‌توانی هر بهار از آن سرما بگویی. من سرمایی‌ام یا واقعن سرد بود؟ هر چه که بود سخت بود. اول مثل خوردن آب خنک در زمستان بود. کمی دیدم گلویم اذیت شد ودر بدنم لرز کوچکی افتاد. دیگر برایم کافی بود همان یک لیوان آب. نگفتم عطش دارم و لیوان دیگری آب بده. خودش لیوانی آب خنک داد با چند تکه یخ. دهانم را باز کرد و به زور داخل حلقم ریخت. این‌بار بیشتر لرزیدم. لیوان بعدی فقط یخ بود. آن را هم به من خوراند. فقط می‌خاستم بروم. یخ‌ها راه گلویم را بسته بودند و نمی‌توانستم نفس بکشم. ولی در مهمانی نشستم. همه دیدند چقدر آب و یخ در وجودم سرازیر شده. سعی کردم لرزشم را پنهان کنم و کنار بقیه باشم. ماندم تا آخر. بعدش که رفتم جا گذاشتم لباسم را. تا خانه می‌لزریدم. رسیدم و مستقیم به رختخاب رفتم و چند ساعتی به مهمانی فکر کردم. همان لحظات بود که لرزش بدنم تمام شد. تمام نشد. همه جمع شد و رفت یک‌جا. در قلبم. سرد شدم.
باز دوباره سوال می‌کنم، من سرمایی‌ام یا واقعن سرد بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *