سالواژه:شوق زندگی
دندانِ من کو؟
خستهتر از آنم که ببینم روزم را چطور گذراندم. جملهبندی کنم. سالواژهام را در آن جستجو کنم. همان که از ساعت ده تا دوازده شب یادم میافتد. زبانم را به دندان عقلم میزنم و حس میکنم کمی لبهاش پریده. دندانهایم را روی هم فشار میدهم. هنوز کمی از درد دندانپزشکی در لثه و دندانم مانده. دیوارههای دندانهایم. همانها که درد را نگه داشتند. دیوارهای سست. دیوارهای کج. و من تکیه به دیوارِ سست و کج. اگر روزی با دندانهایم سرِ صحبت را باز کنم با دعوا شروع میکنم. یکهو شتاب میگیرد کلماتم. صدایم بالا میرود. کمی سرخ میشوم. شاید هم کمی تپق بزنم. حتمن به یادش میآورم که از سنّ کم بهخاطر کلّه پوک بودنش مرا روانهی دندانپزشکی کرد تا حالا که شاید عاقل و بالغ باشم. از همه بیشتر مسواک زدم و بیشتر هم به دندانپزشکی میروم. نه مسواک زدن خوب است. به ذاتش کار دارم. دیدی یکسریها جنسشان بد است یا میگویند بدذات است. دندان من همان است. نگاه نمیکرد پول دارم، ندارم. الان وقش است، نیست. نمیگفتند: «اگر ما یکییکی سیاه بشویم و توخالی چه به روز این دختر میآید. وقتی رودررو با مردی نشسته و دارد دِیتبازی میکند، با چه حالی میخندد تا همهی دندانهایش بیرون نریزد.» چرا با من کاری کردند که وقتی کسی را میبینم اول به دندانهایش نگاه میکنم. اصلن به چشم و ابرو و قد و بالایش کاری ندارم. اول دندان. بعضیهاشان رفتند و هنوز جایشان خالیست. نه عزیزم دلتنگیای نیست. از نظر فیزیکی. جایش را با یک پیچ و مهره و شبهِ دندان پُر کردم. آن هم نه همهشان. یکیشان. بقیه نشد. آخر قیمت دُلا… هیس. اصلن چرا ریال مهمترین ارز جهانی نیست؟ کِی دلار را به خاکِ سیاه میرسانند؟ اگر بود جای تمام دندانهای از دنیا رفتهام از آن پیج و مهرهها بود و شبهِ دندانهایی که رویش سوار شدهاند و جز خودم و خدا و دندانپزشکم کسی خبر نداشت. آخ ریال ریال ریال.
من آدم آرومیام، بازی نکن با روحیم.
بعد از دندانپزشکی و سر زدن به شهرِ کتاب به سمت خانه رفتم با آقای اسنپی. از همان اول که سوار شدم دیدم برای یک سوال مسخره که یادم نیست خودش را کلی برگرداند به سمت صندلیِ عقب. همانجا چندشم شد. همان لحظه بود که بادی از شیشهی ماشین وزید و بوی عرقش را در حلقم فرو برد. کمی از هوای سیاه و گرم شهر را فورن وارد ریههایم کردم و به بیرون زل زدم. صحبت میکرد. از خودش. شغل دیگرش. علایقش. و من فقط به بیرون زل زده بودم و سری تکان میدادم و یک هوم از دلم بیرون میدادم تا بداند که با دیوار حرف نمیزند. یک عینک آفتابی بزرگ به چشم زده بودم. یک ضد آفتاب بیرنگ به صورتم. پس لکها و روزنههای باز پوستم کاملن مشخص بود. رژ لبم را هم قبل از شروع کارِ دندانپزشک پاک کرده بودم و لبهایم بخاطر آمپولِ بیحسی کج شده بود و یادم رفته بود دستمال کاغذی را جلویش نگه دارم. او حرف میزد و من تایید میکردم با سر تا اینکه یک ماشین جلویش پیچید و او چند تا فحش نثارش کرد. چند دقیقهای سکوت کرد. دوباره شروع کرد به صحبت. از حال خوبش و رفتار مناسبی که قبلن داشته. از شخصیت دوست داشتنیاش قبل از کار در اسنپ. و من فقط سکوت کرده بودم. هرازگاهی یک هوم میگفتم و سر تکان میدادم. و همچنان یادم نبود لبهایم کجند و دستمال را جلویشان نگرفتهام. کمکم از طلاقش گفت. از من پرسید که ازدواج کردم یا نه. از مهربانیاش گفت. اینکه به دنبال خوشگذرانیست. او گفت و من سر تکان دادم. هوم گفتم و به بیرون زل زده بودم. رسیدیم به مقصد. دوباره کلی به سمت صندلی عقب برگشت. آرزوی روز خیلی خوبی برایم کرد و من تشکر کردم و در را بستم. و در حین دور زدن در کوچه صدای آهنگ را بالا برد و با سرعت از کنارم رد شد.
امشب دوست داشتم و سعی کردم در حد توانم کمی شبیه به ساره شوندیِ عزیز بنویسم. عنوان بگذارم و تعریف کنم قصهام را.