سالواژه:شوق زندگی
مقاومت. فشار. خستگی. بیحوصلگی. کمخابی. ترمیم دندان. دندان. دندانِ من کو؟ موضوعات مختلف در سرم میپیچد. چون نسیم. نه. موتور سواران نوجوانی هستند که گاز میدهند و با سرعت نور از جلویم میگذرند. حتا فرصت نمیدهند که بوی عرق بلوغشان به دماغم بخورد. گاه یکیشان سرعت را کم میکند. مرا دختری نوجوان میبیند. از پشت سر میآید و نزدیکم که میشود میبیند ای وای اشتباه کرده. قبل از تماس چشمیِ بیشتر، گاز میدهد و میرود. و من بوی عرقش را حس میکنم. نگاه پرتب و تابش را و عطشی که درونش شعله میکشد. برای بوسهای، آغوشی، یا تنی گرم و لطیف. او مالِ من است. حالا شاید موضوعم را پیدا کردم. جایی نمیتواند برود. کمی دور میشود ولی دوباره به سمتم برمیگردد.
اولین کلمات را که مینویسم وقتیست که یوسف به دیدن زولیخا میرود. یکی یکی درها را باز میکند. و دوباره این کلمات است که به سمت من نشانه میروند. منی نیست. کلمات میآیند. من خودم را در مسیرشان قرار میدهم. حالا یوسف وارد تالار اصلی شده. کلمات بیشتری را گرفتم و در صفحهی کاغذ پراکندم. همان هرزههای کوچک را. زولیخا وارد تالار شده و با یوسف چشم در چشم هستند. کلمه را یافتم. ثبتش میکنم. چند ثانیه نگاهش میکنم و میخاهم به آن پروبال دهم. حالا تمام درها بسته است و زولیخا به سمت یوسف میرود. حالا تمام پرتابها به همان کلمه مربوط است. یک موضوع است در دل آن. و گاهی بیربط به آن کلمه از نظر دیگران. و برای من سراسر ربط و حس و داستان. در برابر شکوه و زیباییه زولیخا، یوسف تابِ مقاومت ندارد. کلمه گیر افتاد در دستانِ من. در دفترِ من. کلمه باز میشود. وجودش گرم میشود و پایین دلش به شور میافتد. حالا یوسف و زولیخا نزدیک همند و گرمای تن هم را حس میکنند. یوسف مردد است زولیخا مصممتر از قبل. میداند که چه میخاهد و چقدر میخاهد. کلمه دلدل میکند ولی من میدانم که از او چه میخاهم و چقدر میخاهم. وقتی پس و پیشش را میبیند مطمئن تر میشود به من. دیگر از زیرِ دستم سُر نمیخورد. حالا ثابت در دفترم نشسته و من دارم کلمات دیگر را که به سویم پرتاب میشود کنارش میچینم. چشمان بااطمینان زلیخا تردیدِ یوسف را کم و کمرنگتر میکند. و حالا یوسف تمامن اعتماد است. خود را به زولیخا میسپارد. نه. در یک آن کلمه و من یکی میشویم و در هم جاری میشویم. حالا تمامن یکی شدند. اول آرام به سمت هم آمدند. بوی تن هم را که حس کردند راحت تر شدند و بیتابتر. حالا کلمات به سمت من پرتاب میشوند. نه بینشانه. نشانه را یافتم. با سرعت جامهها را میکَنند و خود را در تماس کامل با هم میگذارند. حالا تازه گرم موضوع شدهام. پیش میروم در همان جهت و بیتابم که قرار است به کجا و چگونه ختم کنم قصهام را. اگر قصهای باشد.
یوسف و زلیخا پشت هفت در بسته با هم قصه میسازند.
من و کلمات. قصهها پشت هفت روز هفته. یک روز پرعطش و پرحرارت و روزی سرد و تکراری. و شاید شوقِ زندگیام همین هفت قصه پشت هفت درِ بسته باشد.