سالواژه:شوق زندگی
۱. پایش را روی گاز گذاشت و ول نکرد. ده ثانیه، بیست ثانیه، سی ثانیه. درجا. هنوز ادامه دارد. یک دقیقه دو دقیقه. برو بالا. آخر بیصاحاب منِ همسایه به دَرَک. حیفت به موتورت نیامد. آنقدر گازیدی. با این اوضاع از پسِ هزینهی تعمیرش برنمیآیی چه برسد به خرید یک موتور. آهان ببخشید اوضاع خوب است. اصلن من غلط کردم. خوده بیعرزهات که دلار و طلا پسانداز نکردی برای این روزهایت. پس نگازان تا بعدن نگوزی. اصلن گواهینامهی موتور که معنایی ندارد. راحت است. از دوچرخهسواری راحتتر است. باید یک گواهینامهی شعور و شخصیت باشد و یک سریها برای گرفتنِ آن سرودست بشکنند. کسی که بیخودی بوق نزند. ده دقیقه پایش را روی گاز نگذارد. وقتی میبیند یک پیاده دارد از خیابان رد میشود سرعتش را بیشتر نکند. یکبار آقای نامحترمی همین کار را کرد. لحظهی سرعت گرفتنش از جلوی دماغم، فحش بسیار برازندهای نثارش کردم. سرعتش را کم کرد. زد بغل. یکی بدترش را گفت. من هم اصلن به روی خودم نیاوردم و رفتم. ولی مثل سگ میلرزیدم. اگر پیاده میشد سکته میکردم. همانجا با خودم میگفتم کاش از رویم رد شود ولی از ماشین پیاده نشود.
۲. روزانهنویسی یا همان هرزهنویسیام را انجام دادم. استاد شاهین هم اسم میگذارد، من هم اسم گذاشتم. باز هم کلمات با سرعت بالا میآمدند. بدون توقف فقط مینوشتم. فقط گاهی که مچ دست راستم تیر میکشید استراحت کردم. برای من لحظات زیبایی است. وقتی سرعت مغزم بسیار بالا میرود و از پسِ نوشتن برنمیآیم. واقعا نیاز به یک دستِ سالمِ دیگر دارم که کمکم کند. از بهترین لحظههای روزم است. گاهی حوصلهاش را ندارم. ولی فقط کافیست شروع کنم. اول با خودم احوالپرسی میکنم و بعد میروم سراغ همه چیز و همه کَس. مخصوصن وقتی در پارک مینویسم. صبح قبل از گرما و شلوغیه پارک. هنوز حرف دلم را نفهمیدم که چرا انقدر این چند هفته کلمهها را پرتاب میکند. در تلاشم. میدانم که چیزی هست که به آن توجه نمیکنم. حواسم نیست. میخواهد چیزی بگوید. دیدی یکی که لکنت زبان دارد هر حرف یا کلمه را چند بار میزند و بالاخره با فشار و زور کلمهی درست را میگوید. قلب من همین است. باید به دادش برسم. این چند سال دردی نبوده که روی سرش هوار نکنم. حواسم به تو هست.
۳. برخلاف روزهای دیگر سکان خانهداری را به دست گرفتم و خانه را دستهی گل کردم. بعدش با خیال راحت روی مبل لم دادم و در گروه چرخیدم. بدون عذاب وجدان.
صحبت از موسیکوتقی شد در گروه. مائده گفت که درکشان میکند. بعد دیدم درست است. من یک سری روزها خوده موسیکوتقی هستم. حتی از نوع مشهدی که جلوی ماشین سَرسَر میکنند و به هیچجایشان نیست که الان زیر چرخها لِه میشوند و فدای سَرَم میشوند. مخصوصن در محل کار. یک سری روزها حالِ پروژههای سنگین و حرفهای جدی نبود. فقط دوست داشتم در آشپزخانهی شرکت بنشینم و بخورم و با بقیه حرف بزنم. گیج و ناامید. بارِ اول چیزی را نمیفهمیدم و همکار بخت برگشتهام در آن روزی که موسیکوتقی در من حلول کرده بود باید چند بار چیزی را میگفت.
نکند بخاطر حرفهایم نفرینم کنند و روح یکیشان بخاهد تا آخر عمر با من باشد. دور باشد.
۴. امشب بیشتر به تنهایی آدمها نگاه کردم. چیزی که با کسی پُر نمیشود و اگر هم شود هر لحظه ممکن است او دیگر نباشد. یک تنهایی که مالِ خودت است. یک معبد است. اصلن هر کسی با هر شرایطی حق ورود ندارد. خودت هستی. و برای خودت هم آدابی دارد. آداب تنهایی من. چه در روزهای تعطیل، پیادهروی، غذا خوردن، حمام کردن، حتی وقتی در آغوش عزیزترینت هستی.
این تنهایی زیباست. ولی وقتی آداب نباشد. هر کسی بیاید و برود. معبدت را مقدس ندانند و مسخرهات کنند. و ببینند که تو خودت هم به آنجا دل نبستی و قصد فرار داری. آنوقت حالت بد میشود. تنهایی شروع میکند به خوردن تو از درون. حتا وقتی به زبان میآوری تنهایی را، انگار تکتکِ حرفهایش گلویت را میجوند. بدن از درون دریده شده و تنها یک پوسته مانده که آنرا سرِ هم نگه داشته. میخاهی دوباره جوانه بزنی؟ ترمیم شوی؟ برگرد به همان تنهایی. به معبدت. تو فقط آداب را فراموش کردی. معبد همیشه بوده و هست. منتظرِ توست.
۵. بعضی چیزها را نمیدانم چطور کلمهیشان کنم و بنویسم. همچون غباری یا ابری جلوی چشمانم هستند. همین که میخاهم کلمه بنویسم برایشان ناپدید میشوند. انگار بخواهم به زور پُرترهی کسی را بِکِشم و خودش نخاهد. قلم را که به دست میگیرم فرار میکند. کجا میروی. آخرش که باید دوباره پیشِ من برگردی.
راستی سالواژه کجای روزم بود؟