سالواژه: شوق زندگی
قرار است خاهرزادههایم را برای هواخوری به پارک ببرم. لباس پوشاندن و شانه کردن مویشان پروسهای زمانبر است. نه اینکه زحمتش با من باشد. دیدن زحمت و فریاد خاهرم، مرا هم خسته میکند. آماده میشوند و راهی میشویم. در راه انگار دو فنچ در گوش چپ و راستم میخانند. راجع به گربهی کنار درخت، آشغالی که در خیابان ریخته، عمو رضا پیرمرد سوپرمارکتی و هر چیزی با من صحبت میکنند تا به پارک میرسیم. یک نان داغ قطلمه برایشان میگیرم و طبق قرارمان باید از من جدا شوند و کمی مهمان پدرشان باشند در محل کارش. خاهرزادهی کوچکترم مثل همیشه دبّه میکند و میگوید: اول ترامپولین و بعدن بابا. بارِ اول جدی نمیگیرمش و شبیه خالههای سفت و محکم میشوم ولی فایدهای ندارد. مجبور میشوم ببرمشان و پریدنشان را ببینم و مدام ذوق کنم و بگویم: «آفرین چقد بالا میپری.» همانطور که حواسم به آنهاست میبینم یک پسر نهایتن بیستوپنج ساله آمده سمت خاهرزادههایم ایستاده. گفتم شاید پدر است و دارد بچهاش را از این سمت ترامپولین میپاید. زیرچشمی نگاه کردم دیدم به خاهرزادهی کوچکترم لبخند میزند و نگاهش میکند. اول ترسیدم. بعد نگران شدم نکند بخاهدگروگانگیری کند. یادم آمد ما که پول و پلهای نداریم. خیالم راحتتر شد. چند باری رفت و آمد و با گردن کج نگاهش کرد.خاهرزادهی من هم با صورت گرد و موی چتری و خرگوشیهای بسته شده در پشت سرش دلبری میکرد. پسر رفت و دوباره مشغول تعریف از پریدن بچهها بودم که دیدم یک پسر دیگر با همین سن و سال و حتا کوچکتر آمده و زل زده به خاهرزادهام. مرا دید و لبخند زد. گفت: «دخترا خیلی نازن، از اون موقع داریم نگاش میکنیم.» به دوستش که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت: «بیا دیگه ببینش، همونجا راست واستادی که چی؟» گویا دوستش خجالت میکشیده. دوستش آمد و گفت: «خدا یه دختر بهم تو این زندگی بدهکاره.» آنیکی گفت: «اصن پسرا به درد نمیخورن من عاشق دخترم. ببینش چقد نازه.» دوباره نگاهی به کلهی گرد خاهرزادهام کردم و گفتم: «ممنون. پسرام خوبن ولی حق دارین دختر یه چیز دیگهست. بعدشم مگه شما چند سالتونه که از الان بگین بهتون بدهکاره دنیا. به وقتش بابای چند تا دختر خوشگلم میشین.» هر دو ساکت بودند و نگاه میکردند. یکیشان آهی کشید و گفت: «دختر دار میشم تو آزادی کشورم. میخام دخترم آزاد باشه.» گفتم: «قطعن همینه.» چند لحظهی دیگر ماندند و بعد رفتند. شما دهه هشتادیها چطور اینقدر دلنشین هستین؟
موقع برگشتن به سمت خانه هر دو فنچ را سوارِ کالسگه کردم. باز هم حرف میزدند و من سعی میکردم خوب جواب بدهم و گازشان نگیرم. یادم آمد باید هویج بخرم. وارد مغازه شدم و در نهایت رمز کارت را که گفتم: «شصت و شش سیزده.» میوه فروش گفت: «آخ خانوم شصت و شیش گفتین و داغ منو تازه کردین.» من همینطور مانده بودم که چه شده. گفت: «سحر قریشی. خاهرزادم متولد هفتادوسه عاشق سحر شده. ۱۲ ساله زندگی نداره. تا موقعی ایران بود چند باری مجبور شدیم بریم تهران تا فقط پیداش کنیم و ببینتش. سحر قریشیام ما رو میپیچوند. بنده خدا فک میکرد شاید میخایم بهش آسیبی برسونیم. همون یه بارم که دیدش یه انگشتر بهش داد. بهش گفتم آخه تو خودت نون نداری باز برمیداری انگشتر هدیه میدی به یکی که اینقد وضعش خوبه. خلاصه نه ازدواج کرد و نه هیچی. مریض شده. حالا از وقتی سحر رفته ترکیه یکم اوضا بهتره چون دوره ولی هنوزم خاهرزادم زندگی نداره.» من و پلاستیک هویج و قصهی عاشقانه. حرفی نداشتم. فقط آرزوی سلامتی کردم برایش.