(زن روی تشکچهی سفید و گلدارِ خانهی دوستش، لم داده. یک متکا زیرِبغل و یک بشقاب هلو و گیلاس جلویش گذاشته. همانطور که هستهی گیلاس را از دهانش به داخل بشقاب تُف میکند، صحبتش را ادامه میدهد.)
نه عزیزم. این حرفا نیس. گُه خُرده گفته. اون موقع مست نبودم. خیلیام حالم سرِجاش بود. مردم فقط بلدن سرشونو بکنن تو کون همدیگه. همین آسیه دخترِ حاجرسول، اون شب پا شده اومده درِ خونم با ظرفِ حلوا. روشم نوشته:«یا زهرا.» دعوتم کرد واسه دعای توسل. گفت:«خودم اومدم درِخونت که حتمن بیای.» یه نگاش کردم و گفتم: «حالا تا ببینم.» سریع درو بستم. آخ آخ همون چند سال پیش بهم گفتن اونجا خونه نگیرم. مردمش فضولن و آدم ندیده. چه گُهی بود خوردم. وگرنه یکی مثه این دختر ترشیده نمیومد دمِ خونم واسم قیافه بگیره که« آره میدونم چیکارهای ولی درِ خونمون به روت بازه.» برو بابا. دختره دَرش تار عنکبوت بسته و سگ کنارش نمیخوابه با اون قیافش، اومده واسه من شده «فاطمهزهرا.» نمیدونه باباش هر شب میاد پیوی موسموسمو میکنه و من بهش پا نمیدم. خب منم یه قانونایی دارم. کوچه، محله و همکارای چپ و راستِ مغازم خطّ قرمزمه. حالا هر قیمتی که بگن.
(هلو را به سختی پوست میکند. روی متکا لم داده و آبِ هلو روی تشک سفید ِگلدار میریزد. با دستش با آبِ هلو بازی میکند تا به خُردِ تشک برود. انگشتهایش را میلیسد و نصف هلو را در دهان میگذارد.)
هیییی… گوربهگور بشن اون پدر و مادرم. پدرم که همیشه مست و پاتیل بود. اونقدی میرفت سرِکار که فقط از گشنگی نمیریم. باقیه وقتا یه متکا زیرِبغل لم میداد جلو تلویزیون. لیوان لیوان عرق کوفتش میکرد و فحشِ زیروبالای مملکتو میداد. اینقد از اون کوفتی ریخت تو حلقومش که آخرش سکته کرد و رفت سینهی قبرستون.
مامانمم بعده بابام تکشعلشو محکمتر چسبید و بیشتر تریاک گذاشت سرِسیخ. اصن نمیگفت این ۳ تا دختر الان چه گهی میخورن، چی میپوشن. دیگه حالش با خودش نبود. اون روز خودم اولین نفر رسیدم سرِجنازش. شبِ قبل ما رو فرستاد خونهی خالم. گفت:«برین پیش خالتون نذری داره، کمکش بدین و شبم همونجا بخوابین. منم یه شب صدای واقواقتونو نمیشنوم.» رفتیم خونهی خالم. به خالم گفتم:«صبح خواهرامو بفرس مدرسه، منم میرم شب پیش مادرم بخوابم. آخه جام عوض شه خوابم نمیبره.»
رفتم تولیدی و شبو با عزیزخان بودم. قبلِ اومدن کارگرا گفتم بیام خونه و یه دوش بگیرم برگردم سرِکار. میگن آروم بخند که غم گوشاش تیزه. حکایتِ منه. با عزیزخان خیلی راحتتر شده بودم. اوایل خیلی خجالت میکشیدم. سنم کم بود. کلی صبر کرد. نازمو کشید. واسم کلّی لباس خرید تا یخم آب شه. منم اون شب انگار میخواستم هر چی بهش بدهکارمو صاف کنم. دیگه نه ترسی داشتم و نه حیایی. گذاشتم هر کاری خاست باهام بکنه. انگار هر چی قبلن تو گوشم خونده بود و همه رو داشتم عملی امتحان میدادم. نمرمم بیست شد. اون شبو همونجا باهام تسویه کرد و به اندازه حقوق یه هفتم، بیشتر گذاشت رو پولم. گفت:«اینم باشه واسه حرکتِ آخرت.»
اُه اُه منو میگی. رو زمین بند نبودم. تا حالا اینقد پولو یهجا ندیده بودم. آفتاب نزده زدم بیرون سمت خونه. کلید انداختم و درو وا کردم. بو سوختگی میومد. مثه کلهپاچهی کز داده یا یه همچی چیزی. اومدم تو هال و دیدم مادرم کنارِ تکشعله افتاده. رو همون تشکی که بابام روش میشست و ساعتها زل میزد به تلویزیون یا چرت میزد. همون تشک با ملافهی سفیدِ گلدار که پر از لکههای زرد و کثیف بود و حالا پرِخون.
چِشَم افتاد به دستش. دیدم رو مچِ دستش کلّی خون، لَخته شده و خشکیده. سیخم کنارش افتاده. فهمیدم چه غلطی کرده. اینقد سیخ داغو رو مچ دستش فشار داده بود تا خونریزی کنه و مثه لاشِ سگ بیفته کناره بساطش. بره و دیگه غصهی مثقالِ تریاکشو نخوره.
یه نگا کردم سرتاپاشو. انگشتای پای لاغرش با ناخونای از ته گرفتش. زیر شلواریه لوزیلوزیه خاکستری. پیراهن گلگلیه آبیش با یقهی گرد و آستینایِ بلندش. سینههای آویزونش. هیچوقت سوتین نمیزد. میگفت:«خُلقم تنگ میشه.» صورتش پر چین و چروک و بیرنگ. موهای سفید. ۲۰ سالی از سنش پیرتر میزد. چشام پرِ اشک شد. واسه بختِ خودم. خواستم چشاشو ببندم که مثه وزغ زده بود بیرون. گفتم:«بذا وا باشه و ببینه زندگیِ نکبتشو.»
پا شدم رفتم حموم. تَشتو پرِ آب داغ کردم و هی با کاسه ریختم رو سروبدنم. تمام تنم آتیش گرفت. جای دندونایِ اون پیرِسّگ میسوخت و درد میکرد. بویِ تنش انگار قرار نبود ازم بره. لِفتش دادم. دوس نداشتم بیام بیرون. حوصلهی مراسم کفن و دفنو نداشتم. ولی خب حلّ و فصلش کردم. یه مراسم گرفتم. خودم. دخترِ بزرگِ علی عرقخور و معصوم تریاکی. خواهرامم همون سنّ سیزده چارده سالگی شوهر دادم. همه میگفتن غیرت دختره از پدر مادرش بیشتره. منم حواسم بودا. به عزیزخان گفته بودم:«اگه کسی بویی ببره، دیگه دستت بهم نمیرسه.»
اونم حساب کار اومده بود دستش. روزا تولیدیش کار میکردم و شبا با خودش. یکم پارچه و خرتوپرت با یه چرخ خیاطیه کهنهام آورده بودم خونه که همسایهای کسی بیاد، بگن این تو خونهام داره مثه خر کار میکنه تا خرجی بده.
خواهرامو که شوهر دادم خودمم باروبندیلمو جم کردم اومدم اینجا. عزیزخان کلی پیلم شده بود که بمونم و زنش شم. گفت بمونم زنشو طلاق میده و واسم خونه میگیره. گفتم:«نه، بیشتر از این زر بزنی آبروتو میبرم.» میدونی، دیدم نمیتونم یه عمر این پیرِگوزّو رو تحمل کنم. اومدم و دوباره اینجا زندگیمو شروع کردم. اینجا شهر بزرگه. کی به کیه. کمکم مشتریامو پیدا کردم. یه مغازه لباس زیر زدم و یه خونه نقلیام خریدم. چند سال دیگه کار کنم، میرم سمتِ جنوب. یه مغازهی بزرگ میزنمو کاسبیمو رونق میدم.
من بلدم چیکار کنم.
(از روی متکا بلند میشود و چهارزانو مینشیند. تلویزیون را روشن میکند. کمی تریاک سرِ سیخ میگذارد و یک نِی هم برای دوستش درست میکند و شروع به کشیدن میکنند.)