نزدیک ظهر بود که یک نفر به من پیام داد از کانال مدرسهی نویسندگی. آنجا نوشتهام را خانده بود و میخاست با من صحبت کند. پروفایلش دختری جوان و عروسکی بود. شروع کرد به صحبت و گفت خاهری ندارد. عکسم را دیده و حس کرده با من میتواند راحت باشد. از من خاست که برایش خاهر بزرگتر باشم تا بتواند راحتتر صحبت کند. گویا تازه ازدواج کرده بود و خیلی علاقهای در کار نبوده. دوباره پرسید میتواند راحت باشد و جواب دادم بله. از سن و سالم پرسید و اینکه مجردم یا نه. از متاهلی نالید و گفت تنهایی بهتر است. جواب دادم هیچ کدام دلیل آرامش نیست. به خودت برمیگردد که حال دلت چطور باشد و از این حرفها. فکر میکردم صحبت تمام شده و وقت خداحافظی و آرزوی موفقیت داشتن است. برای چندمین بار پرسید که میتواند با من راحت باشد و دوباره جوابم بله بود. گفت چون در محدودیت بوده و ازدواج کرده چیزی راجع به آن نمیداند و به مشکل خورده. اول شک کردم منظورش دقیقن چیست ولی با آنهمه اجازهای که از من گرفت برای راحت بودن، مطمئن شدم منظورش چیست. نوشتم راجع به روابط جنسی زن و شوهر نمیتوانم کمکی کنم و باید از مشاور و متخصص و اینها بپرسد. تشکر کرد و کمی هم ناراحت شد که خاهر بزرگش نتوانست کمکش کند.
نفهمیدم واقعن دختر است یا پسر. اگر دختر است چطور شد که با خاندن داستان باباسفنجی و دیدن عکس پروفایلم آنقدر با من راحت شده که خاست از روابط خصوصیاش بگوید. شاید هم واقعن تنها بوده و همین اندازه بیاطلاع. شاید هم دیروز کلی به من خندیده که لحظاتی در نقش خاهر بزرگتر رفتم و اجازه دادم با راحت بودنش از من کلی سوال بپرسد.
هر چه که بود من در آن لحظه دوست داشتم کمکش کنم.