گزارش نیک — کتاب‌خانه — 12 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

امروز ساعت ۵:۳۰ صبح با صدای چند نفر پشت پنجره‌ بیدار شدم. انگار منتظر بودند کسی بیاید دنبالشان. خابم پرید ولی هم‌چنان چشمانم را بسته نگه داشتم و چند تا فحش آب‌دار نثار خودشان و خانواده‌ی‌شان کردم. نم‌نمک بیدار شدم و مدیتیشن کردم با همان خمیازه و حواس‌پرتی‌های همیشگی. ولی اصلن مهم نیست. ادامه می‌دهم.
ساعت ۷:۱۵ در باشگاه بودم و مشغول گرم کردن خود. امروز بالا تنه داشتم. عضلات پشت و جلوبازو. حرکت آخرم فیگور گرفتن با سیم‌کش بود. خودم لذت بردم از فیگورم. مربی هم کلی تشویقم کرد. همان‌جا پشیمان شدم که هفته‌ی قبل این‌همه شیرینی بلعیدم. باز دوباره یادم آمد در چه شرایطی هستیم و سخت‌گیری را کم کردم.
ساعت ۹ صبح. در پارک نشسته بودم. هوا خنک بود و نسیمی ملایم می‌وزید. هرزه‌نویسی‌ام را انجام دادم و دوباره با خودم گفتم باید بخش ورزش در سایتم را شروع کنم. ورزش منظورم حرکت است. شاید راجع به همین تمرین‌های باشگاه بنویسم و عکسی هم تنگش بگذارم. حتا به فکر یوتیوب هم افتادم. با یوتیوب راحت‌تر از اینستا هستم. اینستا برایم مثل همان پسری بود که هیچ‌وقت نتوانستم دوستش داشته باشم و به او گفتم: اگر فقط یک مرد در زمین مانده باشد و آن نفر تو باشی، باز هم نمی‌خاهم با تو باشم. نمی‌دانم چرا یادش افتادم. چطور می‌شود یک نفر اینقدر نچسب باشد و گاهی این‌قدر نفهم. خوشحالم تمام شد و دیگر نمی‌بینمش. برای ندیدن یک‌سری‌ها باید واقعن شکر کرد.
کم‌کم هوا ابری‌تر و خنک‌تر شد. به‌قول مادرم باران آویزان بود. رفتم کتاب‌خانه و کتاب داستان‌های کوتاه چخوف را باز هم تمدید کردم. کتابِ به این کلفتی که حالا‌حالا‌ها تمام نمی‌شود.
ساعت ۱۳. خانه بودم. خواهرزاده‌هایم کنارم نقاشی می‌کردند و من گزارشم را ریز‌ریز می‌نوشتم تا آخر شب خسته‌کننده نشود برایم. راستی ریتا یک نقاشی خیلی قشنگ کشید. به فکرم رسید نقاشی‌هایشان را اسکن کنم و یک‌جا ذخیره کنم و شاید آن‌ها را هم در سایتم بگذارم. می‌بینی چقدر جوگیر می‌شوم. یاد صندوقچه‌ی مادربزرگ‌ها افتادم که همه چیز در آن بود. ای بابا.
ساعت ۱۹:۴۵. توانستم در وبینار الهه جان شرکت کنم. مبینا هم مهمان بود. هر دو عالی. آزاد نویسی کردم در وبینار ساعت پنج. چند ایده به ذهنم رسید برای داستانک. نوشتم. دیدم همان داستان دیروزم بهتر است. احتمالن همان را ارسال می‌کنم. تا الان اسمش را پل گذاشتم.
برای رخدادک ایده‌ای ندارم. می‌روم آن‌را بنویسم و بعد ادامه‌ی گزارشم.
ساعت ۲۱:۲۵. رخدادکی نوشتم. ادیت دارد. در نود و نه درصد مواقع نمی‌دانم چه رخدادکی بنویسم ولی همین که شروع می‌کنم چیزی به ذهنم می‌رسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *