سالواژه: شوق زندگی
رفتگر
صبح با حالت تهوع شدید از خاب بیدار شدم. وقتی از تختخاب بلند شدم تهوعم بیشتر شد. سریع نتیجه گرفتم که امروز باید استراحت کنم. به باشگاه نرفتم و کمی غلت زدم. برای مدیتیشن بهانه را قبول نکردم و نشستم به انجام دادنش. در حین انجامش کمی از حالت تهوعم برطرف شد. بعد از آن چند داستان کوتاه از چخوف خاندم. بیشتر از داستان عشق خوشم آمد. خیلی زیبا دوران عاشقی، نامزدی و ازدواج را به تصویر کشید. بعد از چند داستان شروع کردم به هرزهنویسی. سه صفحه بدون وقفه. دوباره یادِ کلی چیزهای مختلف افتادم. از همه نوشتم. با همان خط بدم. هر کسی دفترم را پیدا کند بجز احوالپرسی با خودم که در خط اول خانا نوشته شده، محال است از بقیهی کلمات سردربیاورد. حالا نوبت به داستانک رسید. مغزم خالیِ خالی بود. دوباره قلم و کاغذ را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. چند خطی نوشتم که این تصویر جلوی چشمم آمد. مردی از خانه خارج میشود. صحنهی بعد یک پل عابر بود در یک منطقهی شلوغ.
بچهها بیدار شدند و صبحانه دادمشان و همزمان حواسم به داستانک بود. بعد از صبحانه و تاببازی و دیدن فیلم دختر کفشدوزکی به اصرارشان جلوی درِ خانه نشستم تا این احمقها دوچرخهسواری کنند. لنا مدام غر میزد که کمکش کنم و من کلافه بودم و گرمای هوا اذیتم میکرد. دو رفتگر مشغول تمیز کردن جدولها بودند. نمیدانستم سرِ ظهر هم کار میکنند. یک نفرشان از من آب خاست. آن سمتِ خیابان بود. رفتم خانه و دو لیوان آب خنک آوردم. آقایی که آب خاسته بود دور شده بود از خانه. دیدم نیامد. لیوان آب به دست رفتم به سمتش. نزدیک شدم. تا مرا دید کلی تشکر کرد. دستکشهایش را درآورد تا لیوان را بگیرد. دیدم دستانش قرمز شده و یک سری تاولهای ریز روی دستش است. به صورتش نگاه کردم و دیدم شالی دور صورتش پیچیده بود که موقع آب خوردن باز کرد. پوست صورتش هم قرمز و تاولزده.
با بغض و حال بد برگشتم جلوی درِ خانه. آن یکی رفتگر هم رسیده بود نزدیک خانه. لیوانی آب هم به او دادم. به صورتش لحظهای نگاه کردم. پوستی ضخیم و سیاه. معلوم بود که سنی ندارد ولی پوستش حسابی در آفتاب داغ برشته شده. بغضم بیشتر شد و عصبانی شدم. همان موقع لنا با لیوانی آب آمد جلوی در. چون کمی از آب را به ریتا دادم از من عصبانی شد. عین یک گربهی وحشی صورتم و چند جای دستم را چنگ زد. بعد هم گفت با من قهر است و شروع کردن به رفتن. هر چه صدایش زدم. تهدیدش کردم که میروم خانه و در را میبندم تا خوراک سگها شود فایدهای نداشت. همینطور میرفت و آخر من دویدم و بغلش کردم و عذرخاهی کردم که از لیوان آبش به ریتا دادم. بزمجه.
به خانه آمدم. گرمازده و بغضی برای آن آقایان رفتگر. بیماری پوستیاش بسیار ناراحتکننده بود. گفتم حتمن پولش نمیرسد برای دکتر پوست وگرنه چه دلیلی دارد نرود و از خجالتش اینطور رویش را بپوشاند؟ چیزی به ذهنم نرسید. آب خنکی خوردم و رفتم نشستم به تکمیل داستانکم.
باز هم نشد به وبینار الهه جان بروم. باید فکری کنم. وبینار استاد را وارد شدم. نوشتم. راجع به شوقِ زندگی که سالواژهام است. بد نبود. نمیدانم چرا خسته شدم. هوای خانه، یاد آن دو رفتگر و نامعلومیِ همه چیز مرا بیتاب کرد. نوشتههای دیروزم را در سایتم گذاشتم و به بچهها گفتم آماده شوند تا برویم پارک.
ساعت ۱۹:۴۵.الان در پارک هستم. هوا خنک شده و باد میوزد. هنوز آرام نیستم.
ساعت ۲۱. به خانه رسیدیم. ریتا دارد از سجاد برای خاهرم میگوید. چطور من فراموش کردم موضوع به این مهمی را بگویم. از وقتی ریتا به باشگاه پدرش میرود تا یکساعتی پیش او باشد، عاشق پسری شده به نام سجاد. ریتا دوست دارد هر روز برود باشگاه شیفت آقایان تا به بهانهی دیدن پدرش، او را ببیند. الان هم داشت با ذوق از دیدن سجاد و چند جملهای که با هم صحبت کردند، تعریف میکرد. ریتا ۵ ساله و سجاد ۲۰ ساله است. خوب بلد است نخ بدهد و سرِ صحبت باز کند. لِنا نیازی به نخ دادن ندارد. معمولن هر وقت بیرون میرویم چند تایی دختر و پسر میآیند پیشم و از او تعریف میکنند. لنا کاملن بیتفاوت است و کمی دعوایی. همین دو روز قبل میخاست پسر بچهای که قاشق بستنیاش را در باغچه انداخت، پاره کند. صدایش را کلفت کرد و فقط انگشتش را تکان داد. فقط من و ریتا جملههایش را فهمیدیم.
نمیدانم چرا انقدر طولانی مینویسم. انگار میخاهم سندی برای ثبت احوالم داشته باشم تا در آینده ببینم چه حالوهوایی را از سر گذراندم.