لواشک، بستنی‌قیفی

خانم شصت ساله‌ی خوش‌خنده همان‌طور که شالش را درست می‌کرد گفت: « از فامیلای دورن. دختره خیلی پسره رو می‌خاست ولی پدره راضی نمی‌شد. مامانه ولی طرفِ دختره بود. بابای دختره کامیون‌داره. چند وقت قبل که بار می‌بره جایی، دختره اول صبح یه نامه میذاره تو اتاق مامانشو با پسره فرار می‌کنه. میگن مامانش فراریش داده.»
برای لنا و ریتا که روی ترامپولین می‌پریدند دستی تکان دادم و گفتم: واقعن؟ نمی‌دونستم هنوزم از این کارا می‌کنن.
« دختره تو نامه نوشته بود که از ترسِ باباش میره. چون در هر صورت پسره رو میخاد و ول‌کن نیست. میره خودشو گمو‌گور کنه تا باباش پیداش نکنه و بلایی سرش بیاره. یکم بعد از فرار، عقد می‌کنن و پیداشون میشه. الانم دارن کارای عروسی رو انجام میدن. خانواده‌هام دیگه مجبورن و قبول کردن.»
خانم دیگری که کنارم نشسته بود و دخترش را در ترامپولین می‌پایید گفت: « باز خوبه همو می‌خاستن. دخترِ خاهرم دو ماه تو عقد بود بعد اومد به باباش گفت شوهرش دعواش می‌کنه و نمیخاد برگرده. سیزده سالش بود که عقدش کردن.»
من و خانم خوش‌خنده چشم‌هایمان را گرد کردیم و هم‌زمان گفتیم: چرا؟
« خاهر و شو‌خاهرم مقصرن. خاهرزادم میگه با شوهرش رفتن پارک. همین‌که رسیدن پریده رو تاب. شوهرش ناراحت شده و گفته برگردیم خونه. تو راه شوهرش بهش گفته چی می‌خوری؟ جواب داده بستنی‌قیفی و لواشک. اینو که شوهرش شنیده حسابی دعوا کرده با خاهرزادم. گفته مگه تو بچه‌ای؟ خاهرزادمم قهر کرد و اومد خونه‌ی باباش و دیگه برنگشت.»
من که در تمام مدت چشم‌هایم گرد مانده بود گفتم: خب معلومه بچه است.
خانم خوش‌خنده گفت: « حالا پسره چند سالشه؟»
همان‌طور که برای دخترش در ترامپولین دست تکان می‌داد گفت: « چهل سالشه.»
من محکم کوبیدم روی پایم و گفتم: وای خدای من. هیفده سال بزرگتره. نه نه بیست و هفت سال.
خانم خوش‌خنده که دیگر نمی‌خندید با ناراحتی گفت: « آخه چرا؟ مگه دخترِ ناتنی بوده که این کارو کردن؟»
« نه، بچه‌ی خودشونه. خاهرزادم واقعن بچه‌است. یادمه روز عقدشم لواشک می‌خورد و هر چی گفتیم بذار کنار زشته همه نگاه می‌کنن، گوش نداد.»
هر سه ساکت شدیم. پاهایم را از لبه‌ی باغچه برداشتم و داخل خاک‌های خیس و گِلی کردم.
آن آقای چهل ساله می‌دانسته دارد زنی هم‌سن دخترِ نداشته‌اش را عقد می‌کند. پدر و مادر هم می‌دانستند دختر هنوز دوست دارد تاب‌بازی کند و خاله‌خاله‌بازی. دختر هم شاید فقط شنیده بود که شوهر کسی‌ست که برایش بستنی‌قیفی و لواشک می‌خرد و او را به پارک می‌برد.
ریتا و لنا از ترامپولین پایین آمدند و خاستند برایشان بستنی‌قیفی بخرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *