سالواژه: شوق زندگی
صبح سه بار آلارم گوشی را قطع کردم و برای پنج دقیقهی بعد گذاشتم تا بالاخره بیدار شدم. دستورویم را شستم و نشستم به مدیتیشن. موبایلم همچنان روی حالت هواپیما بود. ایرپاد گذاشتم و با صدای حسین اورا مدیتیشن کردم. اوایلش خوب بودم و رم نمیکردم. کمکم شروع کردم به جفتک انداختن و از این فکر به آن یکی پریدن. دوباره شیطان آمد توی جلدم. همان که میگویند همه چیز زیر سر اوست و با اسم او سالها تا دسته به ما فرو کردند هر چه که فرو کردنی بود یا نبود. همان شیطان آمد و گفت: « بیخیال بابا. اینم شد مدیتیشن. خودتو مسخره کردی. حواست همه جا هست جز اینجا. جمع کن کاسه کوزتو برو سریعتر باشگاه چند تا حرکت بزن تا کون و رون بسازی واسه خودت.»
نگاهی به هیکل مسخرهاش کردم و گفتم: « ببین الکی واسه من ادای موجودات مخوف و بدذاتی که کینهی آدم رو برداشته درنیار. این قصه مال اون وقتاس. الان دیگه دوره زمونه عوض شده. توام بخشی از منی و هیچ پدرکشتگی با من نداری. پس ولم کن و توام بشین کنارم با هم انجامش بدیم. یکمم از این کسخلبازیات کم کن و این قصهی مسخرتو واسه کسی تعریف نکن. اون پارچه سیاه چیه دورت کردی؟ بنداز دور بابا دلم گرفت. چشماتم اینقد واسه من گرد نکن. بیشتر از اینکه بترسم خندم میگیره.»
او هم کنارم نشست و با هم مدیتیشن را تمام کردیم. گاهی دوباره حواسمان پرت میشد ولی سریع برمیگشتیم به همانجایی که نشسته بودیم.
به باشگاه رفتم. امروز تمرینم عضلات سینه و پشتبازو و اینها بود. ستهای طولانی که تمام نمیشد. نزدیک بود نذر کنم که رسیدم به شمارهی آخر و خدا رو شکر تمام شد. تخممرغ را با سس فراوان خوردم و با دوستم صحبت کردیم. گزارشهای نیکم را خانده بود و متوجه حال مزخرفم طی روزهای قبل شده بود. خاست ببیند بهتر شدم. گفت منتظر است که من نوشتهای در کانالم منتشر کنم و او بیاید و بخاند. گفت به عشق نوشتههایم وارد تلگرام میشود. ممنون از محبت زیادش که تمام سالهایی که مشهد بودم نصیبم شد.
امروز نشد در باشگاه هرزهنویسی کنم. وقت کم بود. به خانه آمدم و از راه که رسیدم جوگیر شدم و به خاهرزادههایم گفتم: « امروز میریم پارک. من یکم دراز بکشم آماده شین بریم.» دوش گرفتم و دراز کشیدم و دیدم از گرفتگی عضلات و کمخابیِ این مدت نمیتوانم تکان بخورم. کمی خابیدم و کمی هم غلت زدم تا بدنم آرام شد. تمرینجا هم نتوانستم بروم. راستی باید چیزی هم برای تمرینجا بنویسم. اینقد دستخالی که نمیشود.
دیشب موشی آمده بود به آشپزخانه. از حیاط و انباری بوده احتمالن. امروز به تلهی مقوای چسبی افتاده بود و در حیاط گذاشته بودنش و ریتا و لنا با هیجان نشانم دادند. فکر کردم مرده است ولی تکان میخورد. کوچک بود و ناز. از دور دیدم و طاقت نیاوردم از نزدیک ببینمش. دلم آشوب شد و به خانه آمدم. داشتم رخدادکم را کامل میکردم که دوباره یاد موش افتادم. حالم بد شد. بچهها هنوز در حیاط بودند. رفتم به حیاط و گفتم: « بچهها نظرتون چیه موشو برگردونیم پیش مامان و باباش.» این را گفتم که انگار بلا گفتم. عین دو تا تولهسگ جیغجیغو فقط داد میزدند: « نه خاله این کارو نکن، لطفن خاله.» خاستم توضیح بدهم که دوباره شروع کردن به جیغ و داد. واقعن اُسکل هستن. به خانه آمدم و در حالیکه موشِ چسبیده جلوی چشمم بود، رخدادکم را تکمیل کردم و فرستادم در کانال خودم و باشگاه نویسندگی خلاق.
ساعت پنج عصر شد و وقت وبینار. آزادنویسی کردم و کلی جمله با « بهتر بود » نوشتم تا شاید جرقهای باشد برای داستانکم و هیچ جرقهای هم نشد. فدای سرم حتمن وقتش نبوده.
ریتا را بردم باشگاه. بزودی کمربند نارنجی را میگیرد. بسیار سختکوش است و دقیق. قرار شد یک ساعت و نیم بعد بروم دنبالش. در راه احوال دوستِ دورم را پرسیدم و خدا را شکر خوب بود.
در این فرصت هرزهنویسیام را با سرعت بالا نوشتم در دفتر. یک چای نوشیدم و چند داستان کوتاه از چخوف خاندم. آنقدر راحت و صمیمی مینویسد که انگار عمو یا داییِ من است. با اینکه رابطهی صمیمی هم با هیچ کدام ندارم ولی نمیدانم چرا این را گفتم.
راستی یکی از بچههای گروه نویسندگیمان باردار شده. بسیار خوشحال شدم و الان هم دوباره ذوق کردم. مبارکش باشد.
ریتا را از باشگاه آوردم. کمی در یوتیوب چرخیدم و شروع کردم گزارش نوشتن تا زودتر بتوانم بخابم.
هنوز با او صحبت نکردم. مغزم یخزده. میدانم که باید حرفی بزنم و شاید خطونشانی بکشم ولی اصلن زبانم باز نمیشود. نکند مرا دعایی کردند؟ معلوم نیست. شاید کسی در سوراخسمبهای از من کاغذی کمعرض و بلند لوله کرده و چپانده. همین الان شیطانم به من لبخندی زد و گفت: حالا من کسخلم یا تو؟