در وبینار نویسندهساز بودم. آزادنویسی را با خاهرزادههایم که مثل غل و زنجیر به من آویزان بودند به اتمام رساندم. استاد راجع به آثار خانم غزاله علیزاده صحبت میکرد و من ظرف میشستم. «غزاله در جوانی خودکشی کرد.» با شنیدنش قلبم جمع شد. همان موقع گفتم: «تنها بوده.» موبایلم زنگ خورد و اسم «اعظم خانم، پارک» روی گوشیام افتاد. سریع جواب دادم. دخترش با صدای آرام و مهربان شروع به صحبت کرد.
« سلام خانم.»
— سلام عزیز دلم. چطوری
«خوبم ممنون.»
صدای مادرش آمد که به دختر میگفت: بپرس چه کار میکنی؟
« خانم چکار میکنی؟»
— ظرف میشستم عزیز دلم.
از مدرسهاش پرسیدم و اینکه کلاس چندم است. مادرش گوشی را گرفت و سلامی کردیم و احوال خانوادهام را که نمیشناسد، پرسید. دوباره دختر گوشی را گرفت و چند جملهی تکراری گفتیم و تماس پایان یافت.
اعظم خانم، مادر همان دختر موبوریست که چند هفته قبل در پارک دیدم. اعظم خانم نگاه و چهرهی سادهای دارد. صدای آرامی دارد و جملات را با تاخیر بیان میکند. از همان روزی که به دخترش گفتم: «عزیزم شما چقد خوشگل و مهربونی.» با هم دوست شدیم. شماره تماسم را گرفت و هر چند روز احوالم را میپرسد. اولین تماسش با اصرار دخترش بوده که میخاست با من صحبت کند. مکالمهای تکراری. احوالپرسی و چهکار میکنید و به خانواده سلام برسانید.
گویا ساکن یکی از روستاهای قوچاناند و هر ده روز یا دو هفته یکبار به قوچان میآیند. دیروز تماس گرفت و خاست اگر شد یکدیگر را در باغ ملی ببینیم. برنامهام جور نشد و افتاد برای بارِ دیگر که میآید.
یاد تمام جملهها و نگاههایی افتادم که ناخاسته دلی رنجاندم و رابطهای را گسستم. دوست دارم تمرین کنم جملهها و نگاههایی که از سرِ عشق و محبت باشد و دو غریبه را احوالپرسِ هم کند. شاید من یا اعظم خانم در روزهایی به سر میبریم که همین احوالپرسی با جملههای تکراری به ما میگوید: «تنها نیستی.»