«وااای خواهرت را که آوردند، درشت بود و قد بلند. چشمهایش را انگار سرمه کشیدند. لبهایش را انگار ماتیک زدند. پرستارها یکی یکی می آمدند توی اتاق تا او را ببینند. تو هم که بهدنیا آمدی بانمک بودی، تپلی و سیاه».
داستان تکراریِ مادرم از زمانِ تولدِ من و خواهرم، که البته با چاشنیهای پدرم خیلی خوشآب و رنگتر میشد. البته برای خواهرم.
بهار سال ۶۶ مثل اکثر بچههای آن دهه هنگام اذان صبح در تنها بیمارستان شهرستان مینودشت، به دنیا آمدم. با خالهخاله بازی و کتاب قصههایی که مادرم میخواند قد کشیدم. کمکم دیدم بدم نمیآید تَنی بلرزانم و قِری بدهم. پس اولین هنرنماییام را در ختنه سورانِ برادرم داشتم و به نابلدترین شکل ممکن رقصیدم. آواز خواندنم هم همین بود. عاشق خواندن بودم بهخصوص در حمام و با صدای بلند. تذکرِ بسیار شدیدِ پدرم که سرِ کوچه سوپرمارکت داشت و صدای مرا شنیده بود، صنعت موسیقی را از خوانندهای حرفهای محروم کرد. همانطور که صنعت رقص محروم شد.
خالهخالهبازی تا قبل از امتحانات نهایی سوم راهنمایی ادامه داشت. با خمیربازی نان و کیک میپختم، با یک عروسک زیرِبغل و شوهری که هیچوقت ندیدمش و مدام در ماموریت بود. کتابها هم هنوز هستند. فقط کمرنگ و پررنگ میشوند.
سر به زیر بودم و حرف گوش کن و اهل درس. معلمان تشویقم میکردند و مرا برای تنبلهای کلاس مثال میزدند. و من به عشقِ تشویقشان، چَشم گویان ادامه دادم. بیسوال از خودم که «من چه میخواهم؟»
بیسوال رشتهی ریاضی و فیزیک رفتم. بیسوال معماری خواندم و بیسوال، سالها در دفاتر معماری کوچک و بزرگ مشغول شدم.
سوالها شروع شدند و جوابی نداشتم. نوشتن را برای چندمین بار شروع کردم. فحش نوشتم. بد و بیراه نوشتم و خطوطی که از اشک دفترم خیس شده بود را خالی گذاشتم. سبک شدم. جول و پلاسم را از معماری جمع کردم و دفتر و قلمم را محکمتر چسبیدم.
حالا تنها در اتاقم می رقصم، کتاب میخوانم، ذهنم را مینویسم، در پیادهروی آواز میخوانم و هنوز همسرم از ماموریت برنگشته.