گزارش نیک — 5 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

چندین بار نوشتم و پاک کردم. دوباره از آن وقت‌هاست که حوصله‌ی گزارشی نوشتن را ندارم. میتوانم فهرست‌وار بنویسم. باشگاه و تمرین، درست کردن نهار، شستن ظرف‌ها، تمرینجا، بازی با لنا و ریتا، چرت کوتاه، وبیکار الهه جان، وبینار استاد، پارک و بازی.
شاید اصلن مسئله همین است. همین گذشتن‌های سَرسَری‌ام از همه چیز. می‌گویم همه چیز چون زندگی مگر جز همین‌هاست. باشگاه و نهار و شام و آموختن و استراحت و دستشویی و حمام و این‌ها. انگار دنبال یک چیز خاص می‌گردم. گشتم نبود، نگرد نیست.‌ یک چیزی بکار که بعدن بشود همان چیزِ خاص. هر چند الان هم برایم هرزه‌نویسی‌ یک چیز خاص است. می‌نویسم و زمان را و مکان را حس نمی‌کنم. همیشه این‌طور نیست. مثلن امروز که در باشگاه نوشتم حواسم پرت شد. ولی وقتی به پارک می‌روم قبل از شلوغ شدنش یا در اتاق، آن‌جا خوب است. پرواز می‌کنم. گاهی به آسمان که می‌روم آن‌قدر شلوغ و پر‌کلمه است که به سر‌و‌کله‌ام می‌خورد. کمی سردرد می‌شوم و می‌خاهم برگردم روی زمین. ممکن است کمی سرم را به اطراف بچرخانم. یا نفسی عمیق بکشم و دوباره اوج بگیرم. آن‌وقت دیگر اوج گرفتنم از روی زمین نیست. نزدیک‌ترم به آسمان. از همان‌جا می‌نویسم و دوباره در آسمانم. این بار هجوم کلمات کمتر است. همین‌طور پرواز می‌کنم و کم‌کم آسمان خالی می‌شود. صافِ صافِ صاف. آن‌جاست که ایده‌ای به ذهنم می‌رسد یا نه فقط آرام می‌شوم.
ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود که یک‌هو یادم آمد الهه جان وبیکار دارد. سریع وارد شدم و با استقبال گرم الهه علیزاده‌ی عزیز روبرو شدم. به دلم چسبید. از همان اول که عکس پروفایلش را دیدم چهره‌اش به دلم نشست. با او که صحبت کردم از شخصیت و رفتارش هم خوشم آمد. و چه متفاوت بود این وبیکار. پرسش‌گری از بدن.
امشب ریتا و لنا را به پارک بردم. موزیکی که ساره‌ی عزیز فرستاده بود را گوش می‌دادم. کنار ترامپولین نشسته بودم و آقای ترامپولین ترانه‌های کودکانه پخش می‌کرد. آقایی ضایعات جمع کن با کیسه‌ای به دوش از کنار ترامپولین می‌گذشت. با ریتم آهنگ چند تا قر داد. نه لبخند زد و نه به اطرافش نگاه کرد. از آن‌جا که رد شد دیدم قوز کرد و تند‌تند قدم‌ها را برداشت و دور شد.
دو تا صندلی آن‌ور‌تر دو خانم میان‌سال نشسته بودند و دختر و پسر بهم معرفی می‌کردند برای ازدواج. دختر متولد ۷۳ این را شنیدم و دوباره صدای ترانه‌های آقای ترامپولینی مرا از مراسم معرفی دور کرد. عکس پسر را هم موقع رد شدن از کنارشان دیدم که در موبایلش به آن یکی خانم نشان می‌داد. روی عکس زوم کرده بود. پسری چهار‌شانه بود با چشمانی درشت که معلوم بود واقعن زن می‌خاهد.
می‌بینی زندگی را. بچه‌ها روی ترامپولین می‌پرند. آقای ترامپولین ترانه‌های کودکانه پخش می‌کند و از پریدن بچه‌ها پول در می‌آورد. آقای ضایعات جمع کن با کیسه‌ای بر دوش از کنار ترامپولین می‌گذرد و یادش می‌رود همیشه قوز می‌کرده و شروع می‌کند به قر دادن با قامتی راست. دو خانم میانسال آن طرف دارند برای ازدواج دو نفر وساطت می‌کنند. من هم وسط این زندگی نشسته‌ام و می‌گویم زندگی کِی شروع می‌شود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *