گزارش نیک — 4 مهر 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

۱. صبح به باشگاه نرفتم. از نگرانی زود بیدار شدم و در تخت‌خاب غلت می‌زدم. قبل از آن‌که وقتش برسد تا بروم پیش خاهر‌زاده‌ها، لپ‌تاپم را روشن کردم و هرزه‌نویسی را شروع کردم‌. باز هم از همه چیز گفتم. از او گله کردم بخاطر مدیریت بسیار بدش که کار به این‌جا رسید. حتا فحش بد هم دادم. ولی چه فایده. اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. کلمات فقط لحظاتی مرا سبک کردند و دوباره شروع شد دل‌مشغولی.
۲. با بچه‌ها بازی کردم، نقاشی کشیدم، کارتون دیدم. آن مابین رخدادکم را هم نوشتم و ارسال کردم.
۳. امروز ریتا و لنا قرار شد ظهر را کنار من بخابند. چه خابی. لنا هر دو دقیقه بلند می‌شد و شیرینی می‌خورد. همانی که کنار گذاشته بود بعدن بخورد و به زور قرص ژلوفن به من خوراند. عاشق در‌آوردن قرص از بسته‌اش است. از من یاد گرفته چطور قرص را درآورد. گفت باید بخوری چون دل‌دردی و من دل‌درد نبودم.
۴. ریتا را به کلاس بردم. مربی‌اش باز هم از او تعریف کرد و خاست کمتر موقع تمرین به خودش فشار بیاورد. گویا تمرین‌هایی که به رده‌های بالا می‌دهد، ریتا آن‌ها را تا شماره‌ی آخر انجام می‌دهد.

نوشتن کافی نیست برای گفتن و خالی کردنش. دوست داشتم در این مواقع می‌شد سینه‌ام را باز میکردم و این همه تنفر و رنج را به بیرون می‌انداختم. فریادی می‌زدم. او هم با من فریاد می‌زد. قلبم. ساکت است. گاهی مچاله می‌شود و گاهی باز.‌ حتا شادی کردنش هم آرام است. یک شعر را زمزمه می‌کند آن‌قدر آرام که خودش هم نمی‌شنود. کاش برایت راه دیگری داشتم. کاش تو هم از آن‌هایی بودی که صدایت را می‌بردی بالا و هر چه در دلت بود می‌گفتی. کاش فحش‌هایت را بلند بدهی.
تو اما ساکتی. صدای بلند را که می‌شنوی مثل جوجه‌های رنگی قلبت تند‌تند می‌تپد. فحش نمی‌دهی و درگیر نمی‌شوی. یک‌هو می‌بُری. بُریدنی که هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند وصله‌اش کند. تو طغیان می‌کنی. در خودت. با توام قلب زیبایم. بغض می‌کنی برای مارمولکی که در سینک ظرفشویی شرکت افتاده بود و می‌خاستند با وایتکس و این چیزها بکشنش. مارمولک را پلاستیک به دست می‌گیری و بعد گریه می‌کنی. برای زنی که دو روز مانده به تولدش چند تا شیرینی ارزان در پلاستیک خریده بود و تنها در پارک میخورد بغض می‌کنی.
خوشحال میشوی با خوردن بستنی قیفی. با خوردن نان سیب‌زمینی و قطلمه. با بوسه‌ها و دوستت دارم‌های لنا که ده‌ها بار در روز می‌گوید. با کامنت دوستان. با صدای شاد مادرت. با سر‌ریز شدن کلمات موقع هرزه‌نویسی‌های روزانه‌ات.
می‌دانم نباید به پر‌و‌پایت بپیچم. نباید به تو امر‌و‌نهی کنم و بگویم چنین و چنان باش. کافی‌ست تا دستم را از روی گلویت بردارم تا توام نفس بکشی. تو بلدی چطور حال مرا خوب کنی. شاید آن‌وقت نیاز نباشد سینه‌ام را بشکافم و چند نفس عمیق برایم کافی باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *