خورشیدک

حالم حسابی گرفته بود. یکی از عزیزانم با مسئله‌ای گرفتار بود که از من هیچ کمکی برنمی‌آمد. پریود بودم و درد عضلاتم از ورزش به دردهای پریودی اضافه شده بود. از جلسه‌ی بازخوردِ چند شب قبل هم یک سکه‌ی سیاه و سرد در قلبم افتاده بود. تمام مسائلم یک طرف و آن سکه طرف دیگر.
چند شبِ قبل وقتی جلسه‌ی بازخورد شروع شد و دیدم چقدر کج‌فهمی داشتم حالِ بدم شروع شد. با ادامه‌ی داستانم بیش‌تر متوجه اشتباهاتم شدم. بازخورد ادامه داشت و دیدم قلبم دارد کمی بالا و پایین می‌شود. انگار یک شکاف کوچک رویش نمایان شد و استاد آخرِ داستانم را که خاند، یک سکه از همان شکاف به داخل قلبم افتاد. سکه کوچک بود و سرد. سردی‌اش خیلی زیاد بود و کم‌کم تمام قلب و تنم را گرفت. حال بدم را دیدم ولی سعی کردم تا آخرِ جلسه بمانم. داستان‌ها را گوش بدهم و از بهترین‌هایش تعریف کنم. ایموجی گل و لایک برای قصه‌های خوب می‌فرستادم و خودم بغض داشتم و اشک ریختم. کلاس تمام شد و کلنجار‌هایم شروع شد تا ساعت دوِ شب. گفتم: «ننویس. می‌بینی که نمی‌شود. می‌بینی که با نوشته‌ات چقدر می‌توانی آزار دهی خاننده و شنونده را. چه گندی بود زدی. شدی سکه‌ی یه پول پیشِ همه. بدترین داستان را تو نوشتی. لطفن بی‌خیال شو.» این‌ها را شنیدم و خابیدم. صبح که بلند شدم سرمای سکه تا استخانم رفته بود. گفتم: «امروز را ننویس.» ننوشتم. در ادامه‌ی روز و روزهای بعد تا امروز، یک سمت خودم بودم و سمتِ دیگر استاد. از هر دو ناراحت بودم. در طی این روزها دوباره گزارش نیک و رخدادک نوشتم ولی فقط در کانالم منتشر کردم و نه در سایت مدرسه‌ی نویسندگی. در میدان نوشتن بودم و با هر دو سمت در حالِ جنگیدن.
دیشب دوست و همکلاسی‌ام در تلگرام پیام داد که استاد رخدادکت را در کانال پر‌بازدیدش به اشتراک گذاشته. لبخندی زدم و نفهمیدم کدام کانال. به خودم گفتم: «اَدای کسانی که برایشان مهم نیست را در نیاور. برو ببین کجاست و چه خبر است.» رفتم و دیدم در کانال مدرسه‌ی نویسندگی منتشر شده. لایک و کامنت داشتم. وارد کانال تلگرام خودم شد و دیدم چندین عضو اضافه شده. دوباره برگشتم و وارد کانال استاد شدم و رخدادکم را چند بار آن‌جا خاندم.
انتشار رخدادکم برایم خورشیدکی بود که قلبم را گرم کرد و آن سکه‌ی سیاه و سرد را ذوب کرد. آن شکاف هم حالا کم‌رنگ شده ولی هست. ممکن است یک روزی کسی یا اتفاقی دوباره سکه‌ای بیندازد و قلبم را سرد کند. میدانم که آمدن یا نیامدن این سکه‌ها بخاطر همان شکاف است که فقط کارِ خودم است پر کردن و ترمیمش. با آگاهی و شناخت بیشترِ خودم.
هنوز وجودم غرق گرمای خورشیدک است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *