گَوَنی خشک روی خاک و سنگ میغلتد و به دیوارهی سنگیِ چاهِ آب میخورد و میایستد. دیوارهای با سنگهای شکسته و ملات ترکخورده که از تابش آفتاب هنوز گرم است و مورچهها با شتاب از روی آن میگذرند و در ترکهای ملات و سنگ ناپدید میشوند. دو تیرک آهنی عمودی به رنگ قرمز تیره دو طرف چاه ایستاده و یک میلهی افقی روی آن سوار شده است. طنابی ریشریش شده و رنگ پریده به آن گره خورده است.
سایهی تیرکها از دهانهی چاه دور شده است.
کلاغِ نشسته روی لبهی چاه با شنیدن صدای موتور به آسمان میرود. موتوری با باکی پر از خط و خش، روکشِ صندلیِ پاره و اگزوزی پر سروصدا. جهان جلوی چاه ترمز میزند. پای راستش را روی زمین میگذارد. موتور را کمی خم میکند به همان سمت و پای چپش را از روی باک رد میکند و کنار پای راستش میگذارد. موتور را روی جَک میگذارد. طنابِ پیچیده دورِ کارتنها را باز میکند و با یک بغل نیمی از کارتن ها را از پشت موتور لبهی چاه میگذارد. سنگی برمیدارد و داخل چاه میاندازد.
»آخخخ…لاشی ننداز.» یونس شانهاش را میگیرد و به بالا نگاه میکند.
«هه. میدونستم باز اومدین بذارین کونِ هم. مادرجندهها. حالا برین کنار اینا رو بندازم پایین. فقط بارو ببین حال کن. مثه شما دو تا اَلدنگ نیستم که چُسچُس جم کنم.»
جهان کارتنی را پشتش میگذارد و به دیوارِ چاه تکیه میدهد.«خو دیگه معلومه. من بردم.»
یونس ردیفِ کارتنهای چیده شده را برانداز میکند.«گُه نخور بابا. بلند کردی. وگرنه کجا تو یه روز این هوا کارتن و کابل مسی و تیکه آهن میشه جَم کرد.»
صالح چند تا کارتن را تا داده و به آن تکیه کرده است. «راس میگه. منم میگم زدی به اَنباری جایی.»
جهان از جا میپرد و به سمت صالح خیز برمیدارد. کارتن تکیه داده به دیوار میافتد. «تو خفه شو بابا. به شکم دراز بکش جای فرو کردناش تیر نکشه. نخیرم. از دیروز تا الان. هر کی بیشتر بار جمع کرده اون شرطو میذاره. تازه من هنو بطریامو نیاوردم. همینجوریش ده هیچ ازتون جلوام.»
یونس کابلهای مسی را از کیسههای پلاستیکی درمیاورد. «یه روزِ دیگه بذا روش.»
جهان دوباره به دیوار تکیه میدهد و میخواهد کارتن را با پشتش به دیوار بچسباند. «نوچ. شرط کردیم. از فردا تا یه ماهِ دیگه چاه مالِ منه. اینورا نبینمتون.»
صالح دستانش را دور پاهایش حلقه زده و چانه را روی زانوهایش گذاشته است. «داداش خیلی زیاده، بُکنش یه هفته.»
جهان کابلهای مسی را از یونس میگیرد و شروع میکند به جمع کردنشان. «هی یونس. تو خوب بذار دَرش تا یه ماهِ دیگه هوس نکنه. جمع کنین بابا. خب حالا بیاین یه دست ورق بزنیم تا هنو نور نرفته.»
گَوَنی خشک روی خاک و سنگ میغلتد و به دیوار سنگیِ چاهِ آب میخورد و میایستد. جهان جلوی چاه ترمز میزند. با یک بغل نیمی از کارتنها را از پشتِ موتور لبهی چاه میگذارد. کابلهای مسی را از خورجینِ موتور بیرون میآورد و داخل یک کیسهی پلاستیکی میگذارد و آن را هم میگذارد لبهی چاه. سنگی برمیدارد و به داخل چاه میاندازد. همان لحظه آرامتر نفس میکشد و گوشهایش را تیز میکند. کارتنها و کابلها را به داخلِ چاه هل میدهد. با گذشت روزها زمانِ رسیدنشان به تهِ چاه کمتر شده است. سرش را بلند میکند و ابرهای تیره را میبیند که با سرعت میگذرند و بهم میپیوندند.
«اِی ریدم تو این شانس. این همه سال از آسمون آتیش میبارید. به ما که رسید ابرای سیاه قده کَفلای ننهی صالح ریخته تو آسمون. هنو بارون نزده باید اینا رو آبشون کنم.»
عرق پیشانی را با آستیناش پاک میکند. سوار موتور میشود. با چند هِندل آنرا روشن میکند و با شتاب میرود.
یونس به دیوارِ چاه تکیه داده و صالح را در آغوش گرفته است.
«آخیش. اگه یکم اونورتر زده بود من زیرِ سنگو تو زیرِ من لِه میشدی.»
گَوَنی سبز روی علفهای هرز و بوتههای کوچک میغلتد و به دیوارهی سنگیِ چاه آب میخورد و میایستد. دیوارهای با سنگهای شکسته و ملاتِ ترک خورده که از لابلایشان علفهای باریک و سبز روییده است.