سالواژه: شوق زندگی
۱. امروز آف بودم و تمرین نداشتم. ذوق داشتم میتوانم بیشتر بخابم. کلاس دیشب کارگاه کودکنویس طولانی شد و حمام نرفتم. پس هیچ جا حق نداشتم بروم. صبح با هرزهنویسیام در لپتاپ شروع شد. نیمفاصله اذیتم میکرد. کلید میانبر جدیدی ساختم و نیمفاصلهها را ردیف کردم. به خاهرزادههایم صبحانه دادم و کمی نقاشی کشیدم برایشان. با ساره جان صحبت کردیم. داستانِ کودکِ بسیار زیبایی نوشته و منتظرم بازخورد استاد را هم بشنوم.
۲. خاستم برای کارگاه کودکنویس یک داستان دیگر بنویسم. در داستان اولم کشمکشی نبود. بعد با خودم گفتم: «زود جا نزدی؟ یه انگشته وسطه، بیارش دیگه. بهش فکر کنو همینو اصلاحش کن.» کردم. نمیدانم نظر استاد چیست ولی خودم دوستش دارم. اول باید خودم با نوشتهام ارتباط برقرار کنم و بعد بقیه. امشب ساعت ده بازخوردها شروع میشود.
۳. داستان کودک را تغییراتی دادم. دیدم هوای تازه میخاهم و نبودِ این دو تا فنچ را. رفتم باغ ملی. روی نیمکتی نشستم و شروع کردم به ویرایش متنم. خانمی روی نیمکت نشسته بود و به من شیرینی تعارف کرد. اول بدون فکر گفتم: «نه، ممنونم.» دوباره تعارف کرد باز هم انکار. سه باره گفت: «شیرینیِ تولدمه. دو روز دیگه است ولی از حالا خریدم. بفرما.» برداشتم و خیلی خوشحال شدم چون من برای شیرینی حاضرم خیابان را ببندم. اینهمه ناز و گوزم برای چه بود؟ ولی خانم خوشحال نبود. چند تا شیرینی بود داخل پلاستیک. گاز سوم و چهارم را که به شیرینی زدم بغض کردم. گفتم: «نکنه تنهاس؟ چرا دو روز زودتر بخره و بذاره تو کیفش و حالا بیاد تو پارک بخوره؟» پریودم. در کل هم خیلی حساسم. بقیه به من این را میگویند و من قبول ندارم. من متعجب میشوم که آنها چطور انقدر راحت از کنار یک سری چیزها میگذرند. مخصوصن تنهایی و غم آدمها. الان که مینویسم یاد یکی از بیشعورترین آدمهای زندگیام افتادم. میتوانی جلویش از نردبان بیفتی و دستت بشکند و تو را تنها بفرستد بیمارستان.
داستان کودک را بازنویسی کردم. رخدادک نوشتم و کمکم گردنم داشت درد میگرفت که بلند شدم و با خرید دو نان تازهی قطلمه و سیبزمینی راهی خانه شدم.
۴. خانه رسیدم. الان بچهها از سروکولم بالا میروند. دارم لابلای آنها مینویسم. خاهرزادهی کوچکم میخاهد بپرد روی کمرم. میگوید اگر دردت گرفت قرص بخور تا خوب شوی. کاش گاهی بچهها دکمهی میوت داشتند و صدایشان پخش نمیشد.
چهل دقیقهی دیگر کلاس بازخورد شروع میشود. آن را هم مینویسم و بعد گزارشم را پست میکنم.
۴. همین چند دقیقهی قبل کلاس بازخورد تمام شد. اولین نفر نوشتهی من بود. استاد سیفون را رویم کشید وگرنه ممکن بود کل کلاس را خفه کند نوشتهام. دیگر نتوانستم به نمکهایش بخندم. بهخاطر حال خودم بود. پریود بودم و تحمل آنهمه آب را با فشار نداشتم که خالی شود رویم. فقط نوشتهی دوستان را همراهی کردم. بین تمام داستانهای خانده شده، داستانم بدترین بود. دارم خودم را آرام میکنم. میتوانم. همیشه توانستم اینبار هم مثل قبل. باید بیشتر توجه کنم. دوباره داستانی مینویسم. این را میگویم و اشکم را پاک میکنم.
یادِ سالواژهام میافتم و کمی آرام میشوم.